حاشیه کتاب | مرجع تخصصی اخبار حوزه کتاب در خوزستان
  • صفحه نخست
  • تازه های نشر
  • اخبار کتاب و کتابخانه
  • گپ و گفت
  • فیلم های اقتباسی از کتاب
  • داستان کوتاه و شعر
  • معرفی کتاب
حاشیه کتاب | مرجع تخصصی اخبار حوزه کتاب در خوزستان
  • صفحه نخست
  • تازه های نشر
  • اخبار کتاب و کتابخانه
  • گپ و گفت
  • فیلم های اقتباسی از کتاب
  • داستان کوتاه و شعر
  • معرفی کتاب
داستان کوتاه؛

گوشواره‌هایم

گاهی آنقدر زندگی شیرین می‌شود که فکر نمی‌کنی روز‌های تلخ یا سختی هم در پیش‌رو داشته باشی. عشق و یک زندگی ساده، همه آن چیزی که می‌خواستی و به آن رسیدی.
جولای 8, 2026
چاپ
0 دیدگاه ها

همسرم هندوانه دوست دارد و من دوست داشتم هندوانه طوری قاچ کنم که شکل گل باشد ولی نتوانستم و به شکل بد‌ریختی درآودم. آنقدر به برش‌های هندوانه خندیدیم که اشک از چشم‌های ما سرازیر شد. وقتی اتفاق خنده‌داری می‌افتاد و فاز خنده می‌گرفتیم به ترک دیوار هم می‌خندیدیم. آنقدر در خانه به ما خوش می‌گذشت که دوست نداشتیم بیرون برویم. حتی حوصله مهمان را نداشتیم.
آن شب بعد از شام می‌خواستیم فیلم ببینیم که دوست یوسف تماس گرفت تا با خانمش به خانه ما بیاید. چای و میوه و شیرینی را آماده کردم، لباس‌هایم را عوض کردم و منتظر ماندم. قبل از رسیدنشان سر اینکه چه کار کنیم که زودتر بلند شوند باز هم کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم
زنگ در خانه را زدند و همسرم در را باز کرد. ‌ تعارف کرد، وارد شدند. اگر لحظه دیدن دوست همسرم دستم را به‌دسته مبل تکیه نمی‌دادم شاید زمین می‌افتادم. احساس می‌کردم از کف پا‌هایم آتش خارج می‌شود. تمام بد‌نم داغ شده بود. مگر می‌شود این دوست یوسف باشد. این چه بلایی بود که بر سرم افتاد. زنش به سمتم آمد و با خوشرویی سلام کرد، به زور او را بوسیدم. زنش که تقصیری نداشت ولی از او هم چندشم شده بود. شانس آوردم او مرا نشناخت وگرنه اوضاع بسیار بدتر می‌شد. رفتم از آشپزخانه شربت بی‌اورم که یوسف دنبال من آمد.
– چی شد، یهو انگار ناراحت شدی، حواست نبود چطور به زنش سلام کردی، تو که اینطوری نبودی
– سرم گیج رفت.
کاش می‌شد دوباره بیرون نروم و او را نبینم. ولی نمی‌توانستم زیاد معطل می‌کنم. وسایل پذیرایی را چیدم و جایی نشستم که روبروی او نباشم. هیچ حرفی نمی‌زدم تا اینکه خانمش متوجه شد راحت نیستم و سعی کرد با ایما و اشاره به او فهماند که زودتر بروند.
آن شب بعد از رفتنشان خود را در آشپزخانه مشغول کردم. دوست داشتم تنها باشم ولی تا کی می‌توانستم این راز را پنهان کنم. او دوست یوسف بود و مطمئنا باز هم دیدار‌هایی خواهند داشت. فکر می‌کردم از همان روزی که از کنار خانه ما منتقل شدند سایه شومش از زندگیم رفته و از آن به‌بعد زندگیم به حالت عادی برگشته. ۹ سال سعی می‌کردم خود را از دید دیگران پنهان کنم، انگار من مرتکب جرم شده بودم.
بقیه شب به آرامی گذشت، زیاد حرف نمی‌زدم، شوخی نمی‌کردم یوسف هم از تغییر حالتم تعجب کرده بود ولی من همان سرگیجه را بهانه کردم. چند بار گفت بیا برویم دکتر، قبول نمی‌کردم.
وقتی به تخت خواب رفتیم پرسیدم: دوستت اسمش چی بود؟ حمید
– از کی می‌شناسی؟ در موردش چیزی نگفته بودی؟
– همسایه خونه پدرم هستن، خیلی وقته می‌شناسم، پسر خوبیه.
این جمله آخر مثل پتکی بود که به مغزم کوبیده شد. پسر خوب؟ نکنه از رفتارهاش خوشت میاد؟ شاید اصلا برات تعریف کرده؟ شاید خودت هم یه روزی همین کار‌ها رو می‌کردی؟ با یادآوری آن خاطره تلخ حالت تهوع گرفتم. بلند شدم در خانه دور زدم. بیشترین چیزی که حالم را به هم زده بود همین کلمه بود “پسر خوبیه”.
کاش می‌دانستی این پسر خوب با من چکار کرد. کودکیم را نابود کرد. وقتی شش سال بیشتر نداشتم و دم در حیاط بازی می‌کردم. دم غروب بود، مادر و مادربزرگم مشغول نماز بودند. از دور مرا دید که با عروسک‌هایم مشغول بازی هستم، جلو آمد و گفت: عموت سر کوچه منتظرته، می‌خواد برات بستنی بخره. تا سر کوچه رفتم، او هم دنبالم آمد. به‌جای دورتری اشاره کرد: اونجا ایستاده می‌بینیش.
عمویم را نمی‌دیدم ولی حرف او را باور کردم، چون عمو هر روز مرا بیرون می‌برد و برایم بستنی می‌خرید. از خانه دور شده بودم. دستم را گرفت و به‌جای خلوتی برد. جایی که در عالم کودکی فکر می‌کردم دنیای دیگری است. مرا در گوشه‌ای به دیوار چسباند و چاقویش را درآورد و نشانم داد. گوشواره‌هایم را از گوشم درآورد و گفت: حالا گوشات رو نمی‌برم ولی اگه به کسی بگی دفعه بعد گوشات رو می‌برم. ساکت شده بودم در‌واقع از ترس زبانم بند آمده بود. شلوارم را از ترس خیس کردم. شلوارم را پایین کشید و گفت: هم گوشات رو می‌برم هم می‌گم شلوارت رو کشیدم و دیدمت. مثل بید می‌لرزیدم. به‌سرعت از آنجا دور شد و من حدود نیم ساعتی همانجا ایستاده بود تا پدر و عمویم از مسجد برگشته و سراغم را گرفته بودند. وقتی پیدایم کردند همانجا خشکم زده بود. تا مدتی حرف نمی‌زدم.
‌
آن شب تا دیر‌وقت بیدار بودم. یوسف اصرار می‌کرد مرا به بیمارستان ببرد ولی به او گفتم کمی دلهره گرفتم خوابم نمی‌برد. بعضی وقت‌ها حالت تهوع داشتم، تا اینکه یوسف گفت: اگلچ خاف حامل.
نگاه معناداری به او انداختم. با خنده گفت: اوکی‌اوکی فهمت، بس غیر کون ادری اشصایر. (باشه باشه متوجه شدم، ولی نباید بدونم چی شده)
– ممکن طلب؟ (میشه یه تقاضایی بکنم؟)
– آمری عمری. (دستور بده جانم)
– روح نام، انا اخدر چای لیمو وارتاح (برو بخواب، من چایی لیمو دم می‌کنم و آروم می‌شم)
– تعشینا سویه، یعنی من العشا؟ (با هم شام خوردیم، یعنی از شامه؟)
– لا، بس ارجوک روح نام. (نه، فقط خواهشا برو بخواب)
بالاخره یوسف قبول کرد بخوابد.
چای دم کردم و نشستم خاطراتم را از روزی که آن اتفاق افتاد تا به امروز مرور کردم. اگر همان روز‌ها به پدرم می‌گفتم؟ اگر بعد‌ها که بزرگتر شدم به مادرم می‌گفتم؟ هزار اما و اگر در سرم می‌پیچید ولی در‌نهایت همه به آنجا ختم می‌شد که به‌خاطر آن اتفاق سال‌هایی از عمرم را به‌سختی گذرانده بودم. اگر مادربزرگ خدا بی‌امرزم آن شب با آرامش نمی‌گفت که اتفاقی نیفتاده، اگر مادرم برای شب ادراری‌هایی که چند ماه طول کشید صبوری نمی‌کرد، شاید زندگی سخت‌تر می‌شد. بعد هم که سایه شومش از سرم کم‌شد و زندگی دوباره به روال عادیش بازگشت. حالا دوباره پیدایش شده که باز بترسم؟ باز فرار کنم؟ باز زندگی را بر خود سخت بگیرم؟ به موبایلم نگاهی انداختم. ساعت نزدیک ۳ صبح بود. فکری کردم، حالا وقت ترس نبود، حالا اتفاقا باید با شجاعت این اتفاق را پشت سر می‌گذاشتم. بلند شدم، مسواک زدم، مو‌هایم را باز کردم، عطر زدم و کنار همسرم دراز کشیدم. بیدار شد.
– اشلون صرتی؟ (چطور شدی؟)
– زینه. (خوبم)
صبح باز هم سرحال از جایم بلند شدم. صبحانه را با هم آماده کردیم. قهوه صبحگاهی و صدای زیبای فیروز. یوسف که هر روز صبح باید ریشش را می‌تراشید. از قبل از ازدواج به همدیگر قول داده بودیم که هر اتفاقی تا دیشب افتاده، صبح که بیدار می‌شویم باید فراموشش کرده باشیم. برای ما صبح شروع زندگی دوباره شعار نبود. واقعیتی بود که آن را می‌زیستیم.
بعد از صبحانه وقتی یوسف از خانه بیرون می‌رفت به او گفتم: البارحه فشله من صاحبک و مرته اذا تگدر اعزمهم لیله یتعشون عدنا. (دیشب بد‌شد جلو دوستت و خانمش، اگه می‌تونی امشب شام دعوتشون کن)
‌

سعی کردم بهترین غذایی را که بلد بودم درست کنم. همه‌چیز را آماده کردم و گوشواره‌های بد‌لیجات زیبا و بلندی خریدم. گوشواره‌های طلاییم آنقدر بلند نبودند. کمی استرس داشتم ولی تصمیم داشتم آن شب کار را تمام کنم. مرتب به خودم گوشزد می‌کردم که همه‌چیز باید طبق برنامه باشد. به گرمی از آنها استقبال کردم و به‌خصوص همسرش را خیلی تحویل گرفتم. وقتی پرسید کمک نمی‌خواهم با خوشحالی پذیرفتم. همه کار‌ها به خوبی پیش می‌رفت، فقط در دلم دعا می‌کردم حمید ناگهان چهره مرا به‌خاطر نیاورد. که شانس آوردم، آنقدر چهره‌ام در طی این سال‌ها عوض شده بود که مرا نشناخت،
شام خوردیم و در حین شام گفتیم و خندیدیم که حسابی به حمید و همسرش خوش گذشت. موقع چای خوردن روی مبلی نشستم که دقیقا روبروی حمید بود، به سمتش نگاه کردم و گفتم: اختک سمیه شخبار‌ها. (چه خبر از خواهرت سمیه)
همه به سمت من نگاه کردند. حمید و همسرش همزمان پرسیدند: تعرفین‌ها؟. (میشناسیش؟)
با آرامش جواب دادم: چانت صاحبتی بالمدرسه. (تو مدرسه دوستم بود)
در یک مدرسه بودیم ولی از او متنفر بودم و هیچ‌وقت با او دوست نبودم.
هنوز به من نگاه می‌کردند که بی‌توجه به نگاهشان گوشواره را از شالم بیرون آوردم و رو به حمید کردم و گفتم: ماعرفتنی؟، فردوس، بنت جارکم صالح. (نشناختی؟ فردوس هستم، دختر همسایه تون صالح)
ناگهان رنگ چهره اش تغییر کرد. خیلی سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند.
آب دهانش را قورت داد و گفت: صالح ابو علی؟
-‌ای، انت مو چنت صاحب عمی. (آره، مگه تو دوست عموم نبودی)
با اضطرابی که به چهره اش واضح بود گفت:‌ای‌ای، خویه سامحینی ما عرفتچ. (آره آره خواهرم ببخشید نشناختمت)
گوشواره‌ام را یک بار دیگر با دو انگشتم جلوی چشمش تکان دادم و با شال آن را پوشاندم.
سرش را پایین انداخت. می‌دیدم که چای به زور از گلویش پایین می‌رود.
طولی نکشید که با بهانه‌ای مهمانی و دورهمی آن شب را تمام کرد.
بعد از رفتنشان همسرم با تعجب از من پرسید: شنهی السالفه؟ (قضیه چیه؟)
اذا تواعدنی تتمالک اعصابک اسولف لک کل شی. (اگه قول بدی به اعصابت مسلط باشی همه چی رو بهت می‌گم)
تصمیم گرفته بودم هیچ اتفاقی را از او پنهان نکنم. زندگی مشترک با پنهان‌کاری عاقبت خوبی ندارد و ما باید اتفاقات را با همدیگر حل کنیم.

نگارنده: سماء نیسی

برچسب ها:

داستان کوتاهداستان های جنوبگوشواره

اخبار مرتبط

آخرین چاه
 مجموعه داستان‌های کوتاه با محوریت اهواز رونمایی شد
“اهواز” از دید داستان روانه بازار شد
گوشواره‌هایم
آینه‌ی کدر
رهایی و نرگس‌های نیمه‌پژمرده
سهام سجیراتی: داستان‌هایم برآمده از پیرامون من و مردم جنوب است

بدون نظر! اولین نفر باشید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین سایت

فراتر از یک فنجان؛ کالبدشکافی کافه‌کتاب‌ها
هاروکی موراکامی؛ از نت‌های جاز تا کلمات ماندگار
سفری از انزوا تا وحدت در «رویای قطار»
چرا کتابخانه‌ها به مراکز خرید می‌روند؟
«بلندپروازی اخلاقی» منتشر شد
“هوشلاگا” روانه بازار کتاب شد
روح اسپینوزا به روایت ملکیان
ساخت «خانه علامه حکیمی» مورد تأیید نیست
کتابخانه‌های عمومی؛ حلقه‌ی مفقوده‌ی حفاظت از دانش بومی و توسعه پایدار
اهواز؛ نخستین پایتخت کتاب ایران، بدون مصوبه کتاب
 د. یالوم در «ساعت دل» چه می‌گوید
 چرا جهان شیفته ادبیات ترمیم‌بخش شده است؟

اخبار کتاب و کتابخوانی

 چرا جهان شیفته ادبیات ترمیم‌بخش شده است؟

روایت «فانوس» از ترویج کتاب‌خوانی داوطلبانه

اقتباس؛ از وفاداری به متن تا بازآفرینی آزاد در پرده سینما

برنامه مدونی برای آموزش روش صحیح انتخاب کتاب و ادامه سیر مطالعاتی نیاز است

تحلیل فردین کوراوند بر شعر «اثر انگشت» احمد تمیمی

حاشیه کتاب | مرجع تخصصی اخبار حوزه کتاب در خوزستان

ما در “حاشیه کتاب” برای شنیدن ایده‌های شما، پیشنهادهای اصلاحی شما و گفتگوهای تازه با شما آماده‌ایم. 

پل های ارتباطی ما

  • ارتباط با ما
  • درباره ما

مجوز ها

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به پایگاه حاشیه کتاب است. بازنشر مطالب صرفا با اجازه کتبی مجاز است.
تهیه و تولید: دی تمز