داستان کوتاه؛
زنجیر طلا
نمیدانست با آن چه کند. اگر روی موبایلش زنگ میزدند پلیسها، حراست بیمارستان یا هرکس دیگری، وظیفهاش میدانست که برود و تحویلش بدهد. یک دانه گندم حرام توی خانهاش نرفته بود چه برسد به اینکه بخواهد این حجم از طلا را از یک بنده خدا بدزدد. حالا هم وجود این مال مردم، توی ماشینش حس خوبی به او نمیداد.
داستان کوتاه
آخرین چاه
وقتی«یاور» از درد به خود میپیچید، کمی آن طرفتر «ایران» آشفته پی چیزی میگشت. کهنه لباسی را به دست دردناکش بسته بود و دیگر جانِ جابهجایی یاور را نداشت. یاور بیوقفه مینالید و خونابه از زخم بسترش شره میرفت روی تشک خیسِ بو گرفتهاش.
داستان کوتاه؛
گوشوارههایم
گاهی آنقدر زندگی شیرین میشود که فکر نمیکنی روزهای تلخ یا سختی هم در پیشرو داشته باشی. عشق و یک زندگی ساده، همه آن چیزی که میخواستی و به آن رسیدی.
داستان کوتاه؛
آینهی کدر
دختر یتیم چه به موی بلند ! این را با خودش گفت و بلند شد که آخرین وداعش روبروی آینه باشد.
داستان کوتاه؛
رهایی و نرگسهای نیمهپژمرده
دومین سفر من به دبی، آغاز شد؛ سفری که در تلاقی خواستههای من و تقدیر، رنگی متفاوت به خود گرفت، اما این بار، بوی پنهانی از نرگسهای میدان ولیعصر همراهیام میکند.