سفری از انزوا تا وحدت در «رویای قطار»
به گزارش پایگاه خبری “حاشیه کتاب” این اثر که با فضای درام و تاریخی شناخته میشود، داستانی بسیار تأملبرانگیز و «خلوت» دارد.
رمان «رویای قطار» یکی از آثار تحسینشده دنیس جانسون است. این کتاب به دلیل نثر شاعرانه و تصویرسازیهای خیرهکنندهاش از غرب آمریکا در اوایل قرن بیستم، بسیار محبوب است.
فیلم اقتباسی از این کتاب با همین عنوان «رویای قطار» (Train Dreams) محصول ۲۰۲۵ به کارگردانی کلینت بنتلی (Clint Bentley) ساخته شده است.
این فیلم بیش از آنکه یک اثر پرحادثه باشد، مطالعهای بر انزوا، تغییرات زمانه و سرنوشت انسان در برابر طبیعتی بکر و وحشی است.
بازیگران اصلی فیلم عبارتند از جوئل اجرتون (Joel Edgerton) در نقش رابرت گرینیر، فلیسیتی جونز (Felicity Jones) در نقش گلادیس، کری کاندن (Kerry Condon) در نقش کلر تامپسون، ویلیام اچ. میسی (William H. Macy) در نقش آرن پیپلرز و در کنار این بازیگران، هنرمندان دیگری همچون ویل پاتون، ناتانیل آرکاند و کلیفتون کالینز جونیور نیز در این اثر به ایفای نقش پرداختهاند.
فیلم داستان مردی به نام «رابرت گرینیر» را دنبال میکند؛ کارگری که در غرب آمریکا زندگی سختی را میگذراند. زندگی او با تراژدیهای شخصی، تلاش برای بقا و تغییراتی که مدرنیته (مانند ورود قطار و صنعت) در دنیای ساده و سنتیاش ایجاد میکند، گره خورده است.
این جستار، کاوشی است در مسیر تحول باطنی رابرت؛ سفری از تاریکی تنهایی و فقدان، به سوی روشنایی اتصال با کل هستی. ما در این واکاوی، همسفر مردی خواهیم شد که از دل جنگلهای دوردست آغاز میکند و در نهایت، با نگاه کردن به زمین از فراز ابرها، درمییابد که مرزهای دنیوی، تنها ساختهی ذهن انسان است و حقیقت، در پیوند ناگسستنی او با تمامی اجزای جهان نهفته است. در این نوشتار، به تماشای بذری مینشینیم که آرام آرام، به درختی از آگاهی و پذیرش بدل میشود.
فیلم با شنیدن این متن روی تصویر آغاز میشود:
«روزی روزگاری، گذرگاهی به دنیای پیشین وجود داشت. مسیرهای عجیب، جادههای پنهان؛ سرت را میچرخاندی و متوجه میشدی که با یک راز بزرگ رو در رو هستی؛ بنیان همه چیز. و با اینکه آن دنیای پیشین الان دیگر وجود ندارد، با اینکه مثل یک طومار جمع شده و یکجایی قرار داده شده، هنوز میشود پژواکش را حس کرد.»
ما با روایتی از حرکت انسان برای کشف یکی از رازهای بزرگ هستی روبهرو هستیم. میخواهیم همراه با شخصیتهای یک قصه، به افقهای وسیعتر و موقعیتهای تازهای برای دیدار «بودن» برسیم.
رابرت، انسانی بود که گمان میکرد چیزی در این دنیا برایش جالب نیست تا اینکه یک زن وارد زندگیاش شد. در روند تأثر، او را مفعول حضور این زن میبینیم. او در ابتدا هیچ نیست؛ آغازکننده نیست. زنی به سراغ او میآید، پوستهاش را میشکافد و جهشی در زندگیاش ایجاد میکند؛ او نیروی خلاق حیات این مرد است.
در صحنهای که زن و مرد در حاشیه رودخانه، در کنار هم دراز کشیدهاند، از زن میشنویم:
«حس میکنم این لحظه میتونم همه چیز رو درک کنم.»
از پیوستگی و همسازی چه شنیدیم؟ انسانها «در» و «با» طبیعت هستند؛ این یکی از رازهای حیات است. زمانی به درک بیشتری از بودن خود و هستی میرسیم که میان انسان با خود و طبیعت، فاصلهای نباشد؛ جغرافياي وحدت. وقتی انسان در کنار هم و هر دو در آغوش طبیعتاند، این معنا بیشتر ظهور میکند. وقتی زن از مرد میخواهد که کلبهشان در کنار رود و با پنجرهای رو به رودخانه باشد، رود در اینجا تنها جزئی از طبیعت نیست، تمثیلی است از جاری بودن و در جریان بودن. ناگهان زندگی برای رابرت منطقی شد و انگار چرخیده بود و با جریان آب شنا میکرد.
اشتباه زندگیاش چه بود؟ دوری جستن از زندگی؛ و زندگی یعنی جریان و حرکت به همراه دیگر اجزای هستی. او در طبیعت بود اما با طبیعت نبود. او در میان انسانها بود ولی با انسانها نبود. اهل دوری و انزوا بود؛ آن هم در جهانی که انسان دچار شرایط هستی است و به طور طبیعی امکان جدایی از هستی و پدیدههایش را ندارد و در صورتی که ارادهای بر این امر داشته باشد، حکم بر زوال و نابودی تدریجی خود داده است.
رابرت وقتی با فرزند نوزادش مواجه میشود، در این فکر است که کودک چه درکی از محیط و انسانها و نسبتها دارد؟ به نظر میرسد که رابرت با مشاهده همسرش، هوشمندتر شد که انسان برخلاف حیوان، به تدریج و با تربیت، آدمیت مییابد و توانایی زیستن دارد. او در مسیر زیستنی است که در آن «کشف خود در جهان»، نه کشف جهان، اصلیترین تجربه انسان است؛ تجربهای تدریجی.
او در این مسیر، وارد کاری میشود که در آن، در کنار انسانهای متفاوت، با پیشزمینه و افکار مختلف، در میان طبیعت، به جان طبیعت میافتند. آدمیتی که خود را برتر از طبیعت میبیند. انسانهایی را میبیند که رابطه اجزا با هستی را قطع کرده و جان میگیرند؛ هم از انسان و هم از طبیعت.
به نظر میرسد انسانی که در توهم خودمدارپنداری است و همه چیز را در خدمت انسان میبیند و جزئیت خویش را نمیبیند و پیوندش با دیگر اجزای هستی را قطع کرده، در اقدام جنونآمیزی به قطع کردن رابطه دیگر اجزا از هستی و به مرگ کشاندن آنها دست میزند. گویی نشانه قطع رابطه انسان با هستی، همین قطع کردن رابطه دیگر اجزا از هستی است؛ چرا که وقتی تمام اجزا در هم تنیده و با هم پیوستهاند، پاشاندن سلسله اتصال دیگران، به واقع، انهدام اتصال خویشتن میشود.
اینجاست که ضمن ترانهای در متن، با سؤالی عافیتسوز روبهرو میشویم:
«اگر خدا یه درخت باشه، تلاش میکنی قطعش کنی یا از شاخههای زیبایش بالا میری و اطراف رو نگاه میکنی؟»
اینجا درخت نماینده کل اجزای هستی است؛ نشانی از تمام فرصتها و امکانات حیات. و پرسشی سترگ از دو سبک زیستن: تسلط بر طبیعت یا خویشتن؟ بهرهمندی پلکانی از اجزا برای بالاتر رفتن و بلندتر شدن، یا وسعت دید و «انسان دنیا بودن»؟
به نظر میرسد راه درست برای رشد و بهتر دیدن جایگاه انسان در جهان، تغییر موقعیت است؛ تغییر موقعیت فکر و تغییر نگاه. رابرت در ابتدای راهش، همانی است که همگان میروند: قطع ارتباط با اجزا از طریق قطع حیات اجزا. انجام این کار در این جهان، بنبستی است که رابرت در آن گرفتار شده است. انسان در این جهان، متوجه نیست که هستی، مجموعهای در هم تنیده است؛ اما آرامآرام، با تسلط قواعد ذاتی هستی بر اجزا و عمومیت قوانین آن بر یکایک پدیدهها، حقیقت خود را نشان میدهد. اندکاندک، انسان زمانمند و مکانمند، متوجه میشود که با وجود تلاشهایش برای حکومت بر طبیعت، همچنان و همیشه، مقهور شرایط هستی است.
در فیلم، رابرت از زبان یک حرفهای میشنود: «شاید یه حرفهای بتونه حدس بزنه که یه درخت چطور میافته، اما بار صدم ممکنه اون درخت کار خودش رو بکنه!»
و اینجاست که انسان نگران مرگی میشود که ممکن است بیخبر بر او آوار شود. او میکوشد با غلبه بر قواعد طبیعت، مرگ را پیشبینیپذیر کند، اما باز هم به سد «نمیدانم کجا و کی» میرسد. توجه به مرگ، پوسته غفلت و غرور را میشکند و این شکست، سازنده و رشددهنده است.
پیرمردی که پیریاش نشانی از قرارگیری بر فراز زمان و توانمندی دیدن حیات از بلندای عمر دارد، میگوید:
«قطع درختان، هم برای جسم سخته و هم برای روح. درختهایی رو قطع میکنیم که ۵۰۰ سال وجود داشتند. روح آدم آزرده میشه، حتی اگه خودش نفهمه.»
جوان پاسخ میدهد: «روح من آزرده نمیشه!»
پیرمرد ادامه میدهد: «دلیلش اینه که شما بچهها چیزی از تاریخ نمیدونید. دنیا با ظرافت به هم دوخته شده. هر نخی رو که میکشیم، نمیدونیم چه تأثیری روی این دنیا میذاره. ما روی این کره زمین فقط یه مشت بچهایم. پیچهای چرخ و فلک رو درنمیآریم و فکر میکنیم خدا هستیم.»
البته نمیشود گفت که حتماً پیری چنین فهمی دارد. میتوان پیش از پیری هم خرد پیری را یافت؛ به معنای درک منطق و سنن جهان. اگر عبور از عمر همراه با تفکر باشد، این نتیجه تأمل و تفکر در رویدادهای هستی است که چنین بینشی زاده میشود. اشاره به تاریخ، یعنی قرارگیری بر یکی از سکوهای حیات؛ ارتفاعی که میشود از آنجا پس و پیش وقایع را دید. میتوان از آن بلندا، به قوانین زیستن پی برد و با استفاده از آن، بهتر و مفیدتر از عمر بهره برد.
یکی از مهمترین این شناختها، درک نسبت جزییت انسان در هستی است؛ اینکه جهان، مجموعهای در هم تنیده از اجزاست و این موجودیت ما نیز همیشه دچار حضور است و هر تغییری در اجزا، طی یک سلسله عوامل پیدا و ناپیدا، ما را هم متأثر میکند. این فهم، نتیجه دیدن «حضور در هستی» است؛ البته از «بالا».
یکی از معانی «از بالا»، تهی شدن از هویتها و برهنه شدن از فاصلههاست. پیرمردی که در یک حادثه دچار فراموشی شده تا حدی که اسم خودش را نیز از یاد میبرد، با اشاره به طبیعت پیرامون خود، چنین میگوید:
«میشنوی؟ دلنشینه… خیلی زیباست، همهش، تمام جزئیاتش.»
رابرت که هنوز مفهوم عمیق این درک از زیبایی را متوجه نمیشود، چون هنوز برای خود، هویت و تشخصی تعریف کرده؛ او هنوز خویشاوند این حضور نیست و از همزیستی با دیگر پدیدهها دوری میکند. اما انسانی که به «موقعیت بودن» رسیده، در اکنون حضور دارد، جایی که پدیدهها صریحتر و عریانتر دیده میشوند و فرق و فاصلهای میان انسان و دیگر اجزا نیست.
اتفاق بزرگ در انسان این است: از موجودی که در اسارت داشتنها و هویتها و تعاریف بوده، به موجودی آزاد در بودن و حضور، تغییر یافته است.
آری؛ برای درک بهتر خود و جهان، باید یک تغییر بزرگ رخ دهد: حرکت از داشتن به سمت بودن. اینجاست که بار دیگر مرگ به میان میآید تا با شکستی بزرگ، «داشتنها» را از بین ببرد و به انسان این فرصت را بدهد تا نسبت به اصلاح نقش خود در این جهان، بازنگری کند:
جنگل آتش میگیرد. خانه و خانواده رابرت در آتش از بین میروند. هر چه که دارد، خاکستر و دود میشود. او دیگر چیزی ندارد. در واقعیت، بر خاکستر رویاهای خود میخوابد، بدون سقف و امنیتی در این جهان؛ زیر باران، کنار آتش، روی خاک، دچار باد و با این سؤال: «چرا؟»… چرا این اتفاق برای او افتاد؟ چرا دچار این رنج شد؟ چرا خانوادهاش از بین رفتند؟
این پرسش، برآمده از همان ذهنیتی است که هنوز برای انسان، جایگاه ویژهای در این جهان تعریف کرده؛ همان نگاهی که انسان را مدار هستی میبیند و گمان دارد که انسان بر شرایط جهان مسلط است و هر چه میشود میباید با هماهنگی انسان باشد. رابرت هنوز نفهمیده که او جزئی بسیار کوچک در این بیکرانگی است و دچار شرایط این هستی است. راهی طولانی باید طی شود تا از «خاصانگاری خود» به «هیچانگاری خود» رشد یابد.
این ضربه سخت، انگارههای ذهنی او را فرو میریزد. آرامآرام به سمت پذیرشهای بزرگ حرکت میکند. زندگی ادامه دارد. بر جای کلبه سوخته، کلبهای نو بنا میکند؛ همانطور که از دل جنگل سوخته، پس از سالها، جنگلی دیگر سبز میشود. او در «جریان» قرار گرفته؛ جریان جهان. اما جراحت فقدان انسانها هنوز رنجآور است و خالی بودن کلبه، عذابآور. اینجا جزئی دیگر از جهان وارد حیات او میشود: حیوان. او که روزی در پی درک تفاوت رفتار نوزاد و حیوان بود، حال با حیوان از در گفتگو وارد میشود. رابرت، در حال تمرین «خویشاوندی با جهان» است.
شاید در او هنوز ردی از انتظار، همچنان در ذهن مانده که عزیزانش از راهی مبهم بازگردند. او هنوز منتظر است که جهان بر مدار او بچرخد. اما این حس نیز در گذر زمان و با درآمیختگی بیشتر با جهان، کمرنگ میشود. فقط حسی از انتظار مانده اما دیگر هدف مشخصی ندارد. این خاصیت همزیستی با طبیعت است که انسان را به «اکنون و اینجا» باز میگرداند. او خود را رها کرده بود، مثل رود. هر چند میکوشید که چیزی به نام حقیقت را دریابد و زندگیاش مفهوم ویژهای داشته باشد، اما به تدریج فهمید که شاید زندگی، نیاز به اتفاق غریب خاصی ندارد. این نیز از نتایج زیست هوشمندانه و بیدار است. برای چشم بیدار و بینا، خود جریان زندگی و فرصت بودن و دیدار خویشتن و کشف حضور در این بیکرانگی، همان حقیقت عظیمی است که میباید فهمید.
رابرت که در زمان به کار چوببری میپردازد (او در زمانه خود، برای ادامه زندگیاش، با تکیه بر شغل چوببری، میخواست با پسانداز و خرید قسطی اسب و گاری، موقعیت خود را تثبیت کند) از انسانها دوری میکند، اما همچنان احساس تنهایی دارد. او از انسانهای پیرامون خود و رفتارهایشان دور است. اما همین شغل، زمینهای میشود تا با زنی دیگر آشنا شود که برای او فرصتی فراخ برای بهتر دیدن زندگی فراهم میآورد. زن نخست، او را به کنار جریان (رود) برد، اما زن دوم او را به بلندی (برج مراقبت) میبرد. کار زن، مراقبت از جنگل است تا دچار آتشسوزی نشود. او نه فقط از بلندای مکان، که از فراز زمان به زمین مینگرد و به این فهم رسیده است: «این زمین خیلی قدمت داره و تا الان اتفاقات زیادی واسش افتاده و باز هم چنین خواهد بود.»
مهم این است که این اتفاقات بدون توجه به اثری است که بر انسان میگذارد؛ چرا که انسان هر چند برای خود مهم است اما جزئی از این بیکرانگی است و محوریتی در این وجود سراسری ندارد. انسان مقهور ابعاد وجود است.
زن بر روی برجی مستقر است که چشماندازی بینظیر دارد و از آنجا شکلگیری ابرها و تغییر نور را تماشا میکند. کار زن، «بودن» است؛ تماشا و چشیدن آنچه هست، بدون قضاوت. رابرت در کنار او، به تجربه، بودنی دیگر را میچشد. او که سالها در میان پدیدههای موجود در جنگل زیسته، حالا فرصتی مییابد تا با تغییر مکان (تغییر زاویه دید)، بودن خود را بازنگری کند:
«از این بالا همه چیز خیلی کوچک به نظر میرسه!»
آری؛ همه چیز، به ویژه انسان در حیات خود! آیا میتوان افق فهم را وسیعتر کرد؟ زندگی، همین فراتر رفتن از خویش است؛ تجربه مستمر «خویش» در جریان هستی. زن میگوید: «توی جنگل همه چیز مهمه. انگار همه چیز به هم وصله. نمیتونی بفهمی کجا یه چیز تموم میشه و کجا اون یکی شروع میشه. اون حشرههای کوچکی که حتی قابل دیدن نیستند هم نقشی به بزرگی رودخانه دارند.»
این همان نگاهی است که در آن، هستی را یک کل واحد و متحد از اجزای بیکران پیدا و ناپیدا میفهمیم که هیچکدام را بر دیگری برتری نیست و همه در نسبت با کل، در جزئیت و وابستگی مطلق قرار دارند. در نسبت واقعی با هستی، مرزی میان اجزا نیست؛ مرزبندیها و فاصلهگذاریها، اموری انسانیاند که به کار نظامبخشی زیست انسان میآیند، وگرنه نسبتی با واقعیت هستی و ذات جهان ندارند. نه آغاز جهان مشخص است و نه پایانش؛ انسان حتی بر موجودیت خود نیز سیطره ندارد، چه رسد به ابعاد بیکران وجود!
قرارگیری در این جایگاه، انسان را فروتنی میبخشد؛ چرا که میفهمد نه میداند و نه میتواند بسیاری از وجوه هستی را درک کند. او دچار شرایط هستی است و برای آرام زیستن، میباید چنین بودنی را بپذیرد. هرچند زن میگوید: «حتماً این طبیعت یه درس و پندی برامون داره»، اما انسان همیشه با فهم و تفسیر محدود خود از این حضور زندگی میکند و هیچگاه به درک نهایی و مطلق از این «بودن» نخواهد رسید.
رابرت میپرسد: «اگه چیزی برای ارائه نداشته باشه چی؟ اون وقت چی؟»
اما حقیقت این است که اگر انسان «گشوده» و در جریان باشد، همیشه در شرایط این حضور قرار گرفته و پیامدار خواهد شد. در واقع، جهان وارد گفتگویی با انسان میشود؛ گفتگویی که محصول تدبر و تفکر خود انسان در مورد هستی است. آنجا که زن میگوید: «ما هر دو آدم منزوی هستیم که منتظریم تا بفهمیم چرا اینجا رها شدیم!»، این همان تلاش برای درک جایگاه و نسبت خود در هستی است.
در این مسیر حرکت است که وقتی رابرت در شهر، روبهروی مغازهای، در تلویزیون تصویر زمین را میبیند که فضانوردان مخابره کردهاند، میپرسد: «این ماییم؟»
او این امکان را مییابد که از فاصلهای دورتر، موجودیت انسان و زمین را در کل هستی ببیند و متوجه شود که چقدر وابستهاند. در این زاویه تفکر، ابعاد و اندازههای وجودی و میزان اهمیت اجزا تغییر میکند. وقتی انسان از خودمحوری خارج شده و خویشتن را در جریان عمومی هستی میبیند، خود را بسیار ناچیز و کماهمیت مییابد. این همان فروتنی ناشی از درک واقعی از جایگاه راستین انسان در هستی است. رابرت در اینجا، تحول فهم را تجربه میکند.
در نهایت، وقتی بعد از ۱۰ سال خود را در آینه میبیند و در مراحل پایانی بودن قرار دارد، متوجه پیری خویش میشود؛ او تازه داشت زندگی را درک میکرد، با اینکه در حال از دست دادنش هم بود. و درک زندگی، یعنی فهم ابعاد خود و جایگاه خویش در جهان، از پی تجربه زیستن.
آری؛ برای درک زندگی، باید زندگی کرد.
اینجاست که فرصتی مییابد تا با پرداخت ۴ دلار، زمین را از دید پرندگان ببیند؛ یعنی از موقعیتی فراتر از چیزی که تا آن لحظه تجربه کرده بود. او قاعده را آموخته: زیستن یعنی تجربه «بودن»؛ تماشای خویشتن در جریان تحولات و تحرکات هستی.
ما مسیر حرکت باطنی یک انسان را میبینیم؛ از لابهلای درختان و سردرگمی در انزوای خویش، تا بلندای آسمان و میان ابرها و «گشودگی باطنی» در تماشای خویش در گسترهی عظیم وجود. در همین تجربه پرواز است که در لحظهای کوتاه، تمام زندگیاش را در ذهن دوره میکند؛ گذری سریع از دهها سال زیستن، در یک لحظه. آری؛ فرصت «هستن انسان»، از پنجرهی تاریخ جهان، لحظهای بیش نیست.
رابرت وقتی در خواب درگذشت، زندگیاش به همان آرامی که آغاز شد، به پایان رسید. او نه اسلحه خرید، نه با تلفن صحبت کرد و نه حتی دانست پدر و مادرش کی بودند؛ هیچ وارثی هم به جا نگذاشت. اما در آن روز بهاری، وقتی در پرواز با هواپیما، مرز میان بالا و پایین برایش رنگ باخت، سرانجام حس کرد به همه چیز وصل است.
و این پایانی است که «ابدیت» نام دارد؛ اتصال به همهی اجزا، وحدت با کل و قرارگیری در جریان هستی.
ما انسانی را دیدیم که مانند بذری، آرامآرام از مدفن و پوستهی خویش بیرون آمد و سر بلند کرد؛ از طبیعت نوشید و بودن خویش را در این حرکت مدام تجربه کرد. او به تدریج به زوایای دیگر تماشا پا گذاشت و با «پذیرشی شدتیابنده»، مرزها و فاصلهها را کمرنگ کرد و در نهایت، با درک خویشاوندی ذاتی با تمامی اجزای هستی، به آرامش و امنیتی ابدی در حیات رسید.
بدون نظر! اولین نفر باشید