“هوشلاگا” روانه بازار کتاب شد
به گزارش پایگاه خبری “حاشیه کتاب” کتاب هوشلاگا داستان یک راوی فلسطینی است که پس از ترک یا تبعید از حیفا، به شهر مونترال در کانادا میرسد.
او در فضای غربت، تنهایی و دلتنگی برای سرزمین و خانوادهاش زندگی میکند و پیوسته به گذشته و خاطرات وطن ازدسترفته بازمیگردد.
راوی در کنار رود سنلوران با مردی از قوم موهاک به نام مارفن آشنا میشود. گفتوگوی این دو، او را با تاریخ منطقهای که مونترال در آن ساخته شده آشنا میکند: روستای بومی هوشلاگا که پیش از شکلگیری شهر، محل زندگی موهاکها بوده و بعدها بر اثر ورود استعمارگران از میان رفته است.
از اینجا، داستان میان دو زمان و دو سرزمین رفتوآمد میکند و راوی میان سرگذشت خود و تاریخ بومیان کانادا شباهتهایی مییابد؛ شباهتهایی مانند دورشدن از خانه، از دست دادن سرزمین، فراموشی تاریخی و تلاش برای حفظ هویت.
«هوشلاگا» بیشتر از آنکه داستانی پرحادثه و خطی باشد، روایتی تأملی درباره تبعید، مهاجرت، حافظه و معنای تعلق به وطن است.
گفتوگوی راوی و مرفن جانر، بیشتر از آنکه گفتوگویی طولانی و داستانی با رفتوبرگشتهای زیاد باشد، نقطه اتصال دو تجربه غربت و از دست دادن سرزمین است.
راوی، که پس از ترک حیفا در مونترال ساکن شده، در کنار رود سنلوران با مرفن آشنا میشود. مرفن از مردم موهاک است؛ یکی از اقوام بومی منطقه. آشنایی آنها بهتدریج از یک رابطه معمول میان دو همسایه یا دو آشنا فراتر میرود. مرفن درباره تاریخ مردم خود و سرزمینی سخن میگوید که پیشتر به آنان تعلق داشته، اما با ورود استعمارگران، زندگی و سازمان اجتماعی بومیان دگرگون شده و آنان به مناطق محدودشده رانده شدهاند.
نقطه مهم گفتوگو زمانی است که مرفن را به حوالی مونرویال میبرد و میگوید:
«اینجا روستای اجداد من، هوشلاگا، بود.»
این جمله برای راوی فقط معرفی یک مکان تاریخی نیست. او ناگهان درمییابد شهری که اکنون در آن زندگی میکند، بر جای روستایی بنا شده که برای مردم موهاک معنای اجدادی و هویتی داشته است. مرفن با اشاره به شیوه زندگی مردم هوشلاگا، از جامعهای سخن میگوید که با شکار، کشاورزی و گردآوری محصولات طبیعی روزگار میگذرانده است؛ اما آن روستا و خاطره آن در شهر جدید تقریباً ناپدید شده است.
راوی در خلال این صحبتها، سرگذشت مرفن را با زندگی خودش مقایسه میکند. او از حیفا، برقه، خانواده و گذشتهاش یاد میکند و میبیند که میان درد فلسطینی دورماندن از خانه و رنج بومیان کانادا شباهتهایی وجود دارد: از دست دادن خانه، گسست از سرزمین، پراکندگی خانواده و تهدید فراموششدن گذشته. به همین دلیل مضمون اصلی گفتوگوی آنها در عبارتی مانند «مصیبت ما یکی است» خلاصه میشود.
بنابراین مرفن برای راوی فقط یک شخصیت فرعی نیست؛ او نوعی آینه تاریخی است. راوی از طریق گفتوگو با او، غربت شخصی خودش را در چارچوبی گستردهتر میبیند. از سوی دیگر، راوی نیز برای مرفن صرفاً یک مهاجر بیگانه نیست؛ او کسی است که تجربه از دست دادن سرزمین را میفهمد. گفتوگوی این دو بر پایه همدردی شکل میگیرد، نه بر اساس شباهت کامل تاریخی. نویسنده نمیگوید سرگذشت دو ملت عیناً یکسان است، بلکه نشان میدهد خاطره تبعید و فقدان میتواند میان انسانهایی از دو قاره پیوند برقرار کند.
از نظر ساختاری، این گفتوگو دو کار انجام میدهد:
- راوی را با تاریخ پنهان مونترال آشنا میکند.
- موضوع کتاب را از خاطره شخصی به مسئله حافظه جمعی و معنای وطن گسترش میدهد.
به همین دلیل، عنوان «هوشلاگا» هم به یک مکان اشاره دارد و هم به مسئلهای اساسی: چه چیزی از یک سرزمین باقی میماند وقتی بناهای آن از میان رفته و شهر تازهای جای آن را گرفته است؟
بدون نظر! اولین نفر باشید