حاشیه کتاب | مرجع تخصصی اخبار حوزه کتاب در خوزستان
  • صفحه نخست
  • تازه های نشر
  • اخبار کتاب و کتابخانه
  • گپ و گفت
  • فیلم های اقتباسی از کتاب
  • داستان کوتاه و شعر
  • معرفی کتاب
حاشیه کتاب | مرجع تخصصی اخبار حوزه کتاب در خوزستان
  • صفحه نخست
  • تازه های نشر
  • اخبار کتاب و کتابخانه
  • گپ و گفت
  • فیلم های اقتباسی از کتاب
  • داستان کوتاه و شعر
  • معرفی کتاب
داستان کوتاه

آخرین چاه

وقتی«یاور» از درد به خود می‌پیچید، کمی آن طرف‌تر «ایران» آشفته پی چیزی می‌گشت. کهنه لباسی را به دست دردناکش بسته بود و دیگر جانِ جابه‌جایی یاور را نداشت. یاور بی‌وقفه می‌نالید و خونابه از زخم بسترش شره می‌رفت روی تشک خیسِ بو گرفته‌اش.
آگوست 2, 2026
چاپ
0 دیدگاه ها

بعد چشمش به نسخه‌ی دکتر افتاد. دست لرزانش را روی نسخه کشید. هنوز رد انگشت‌های دکتر روی کاغذ مانده بود. دلش در سینه لرزید. فکر کرد برود، فقط برای معاینه، همین، برای دست خودش. اما ته دلش می‌دانست که درد او دیگر از مفصل نیست. بلند شد، روسری را مرتب کرد، توی آیینه‌ی ترک‌خورده نگاه کوتاهی انداخت. سایه‌ی رنگ‌پریده‌ی زنی را دید که مدت‌ها بود خودش را یادش رفته بود. حس کرد اگر برود، شاید دکتر باز همان‌طور با صدای آرام بپرسد:

 «هنوز درد داری؟»

و او سر تکان دهد، بی‌هیچ توضیحی. از این فکر، گونه‌اش داغ شد. بعد، بی‌هوا خندید. خنده‌ای خشک، خسته و کوتاه. اما شرم کرد از این خیال بیهوده. آن هم وقتی که مردش گوشه‌ی خانه افتاده.

ایران می‌رفت و می‌آمد و انگشت می‌پیچاند در دسته‌های آویزان روسری قواره بزرگ رنگ و رو رفته‌اش.

مثل همان وقتی که شب را پشت در اتاق عمل صبح کرده بود. همان وقتی که یاور را از قنات کشیده بودند بالا، قناتی که خودش تنهایی کنده بود.

بیشتر کارگرها رفته بودند، آن چندتایی هم که مانده بودند، سرگذاشته بودند روی کلوخ‌‌های دو وجبیِ سفت و چرت می‌زدند زیر آفتاب مستقیم.

یاور افتاده بود ته قنات و خاک ریخته بود روی سرش. صدا کرده بود: کمک.

اول از همه کارگر آفتابه به دست صدایش را شنیده بود. بالای قنات که رسیده بود داد زده بود: کیستی؟

یاور بی‌رمق جواب داده بود: یاورم.

کارگر گفت: آن ته چه میکنی یاور؟ جانت جور است؟

اما یاور از حال رفته بود. کارگر که دیگر صدایی نشنیده‌بود از ترس خودش را خیس کرد. کلی طول کشیده بود تا خودش را جمع کند، قیل و قال راه انداخته بود، کارگرها یکی یکی تکان خوردند چشم بازکردند تا یک نفر پیدا شد و زنگ زد اورژانس.

خورشید داشت به سرخی می‌رفت که اول سرو کله‌ی آمبولانس پیدا شد و بعد ماشین آتش‌نشانی.

 اورژانسچی قنات را پایین رفت. اول چراغ‌قوه گرفته بود روی سر و بدنش.

بعد ماسک اکسیژن را زد روی صورت رنگ‌پریده‌ و خاک‌آلود یاور. بعد بالا که آمده بود، با چند جفت، چشم امیدوار که رو به رو شده بود گفت: خداروشکر زنده‌س‌.

کارگرها باهم گفتند: خداروشکر.

یاور هنوز می‌نالید و با ته مانده‌ی جانش زار می‌زد: «ایران! ایران! یه چیزی بچکون ته گلوم بلکه تموم بشه این زندگیِ سگی»

«ایران» می‌شنید و هیچی نمی‌گفت. هنوز راه میرفت و فکر میکرد. دست شسته بود از خوب شدن یاور همان روزی که دکتر آورده بود بالای سرش. دکتر پتو را که از روی یاور برداشته بود بوی عفونت زده بود بالا. دو ابرویش به هم نزدیک شد چین انداخت روی بینی‌اش گفت: تشک پنبه به چه کار این بدبخت میاد؟

بعد که پیژامه‌ی یاور را کشید پایین، صورت زرد کرد. مردمک سبز چشم‌هاش به گشادی رفت. لای پای یاور قاچ افتاده بود رگ و پی‌ جوارحش زده بود بیرون. می‌دانست این شکاف را هیچ جوره نمی‌توان همش آورد.

بعد آهسته دست برد زیر ران لاغرش و با دست دیگر زیر بازوی لاغرترش را گرفت و به آرامی به پهلو جا‌به‌جایش کرد. یاور ناله می‌کرد و نفسش بالا نمی‌آمد. دید که تنها از پشت یاور پوسته‌ی نازک سیاهی باقی مانده و گمان برد که حتما تا الان عفونت استخوان لگنش را هم فتح کرده باشد.

سر که بلند کرد عکس یاور را روی طاقچه دید با هیبت رستم. قواره‌ی یاورِ روی دیوار شبیه استخوان‌های توی دستش نبود.

یاور مچ دست دکتر را چسبیده بود که گفت: «هوا بزن بهم راحتم کن»

بعد افتاده بود به گریه. دکتر یک بار دیگر به یاور روی دیوار نگاه کرد بعد یاور گوشت تن ریخته‌ی روی تشک را، بعد هم دید دیگر کاری از سرم و سالین برنمی‌آید، موقع رفتن آب پاکی را ریخته بود روی دست ایران. ایران که سرش را پایین انداخته بود گفت: «من که همه کاری کردم واسش پس چرا اینطور شد؟»

 دکتر گفت: «بله می‌دونم همینه که دست خودت یادت رفته. بگیرش بالا ببینم»

ایران که دردش را از یاد برده بود آهسته با دست چپ زیر مچ راستش را گرفت و به سختی بالا آورد. دکتر دست ایران را گرفت و کش و قوسی داد.‌ بوی عطر دکتر بینی‌اش را غلغلک داد. آرام زیر لب گفت «بوی خوش» ولی بلافاصله به خودش آمد و لبش را گزید از این بی‌حواسی.

دکترگفت : «خودتو ناقص کردی زن!» بعد روی کاغذ چیزهایی نوشت و به دستش داد. با ته خودکار به نوشته‌های روی کاغذ زد و گفت: «اولی واسه مفاصلته… دومی‌ هم واسه درد شوهرته. اگه خیلی داشت اذیت می شد سه قطره از این بهش بده، فقط بیشتر نشه! مراقب خودتم باش»

و بعد ایران را با بوی گند عفونت و یاور ماسیده روی تشک تنها گذاشت. اما نمی‌دانست که تنها با سه کلمه حبه قندی را در دل ایران می‌اندازد که شیرینی‌اش را در وجودش حل می‌کند. ایران آه عمیقی کشید.مدت‌ها بود که مراقب مرد و زندگی‌اش بود. دلش لک زده بود برای این که کسی حالش را بپرسد یا به او بگوید مراقب خودت باش و بعد زیر لب تکرار کرد: «خودتو ناقص کردی زن» از ذهنش بوی عطر دکتر و انگشتان سفید و کشیده‌اش موقع نوشتن نسخه گذشت.

صدای ناله‌ی یاور او را به خود آورد. گونه‌هایش سرخ شد از این خیال عجیب. سر که بلند کرد آسمان سیاه شده بود.

به سیاهی همان شب که طول کشیده بود تا یاور را از ته چاه بالا بیاورند، چاهی که صبح تا ظهر یک تنه کنده بود. افتاده بود ته چاه و خاک‌ها ریخته بودند سرش، خاک هم نبود گل رس بود انگار. از حال رفته بود، زانویش درخلاف جهت تا شده بود، چند استخوان از کمرش زده بود بیرون ولی هرچه که بود هنوز نفس می‌کشید.

اکبر رنگ مال گفت: خداروشکر که زنده‌ست.

کارگر آفتابه به دست گفت: «تنبان به تنم خشک شد ولی». مقنی گفت: «یاور یَله! می‌دونستم به همین راحتیا جون به عزرائیل نمیده.»

اوس جعفر درحالی که دست‌هایش در جیب شلوار بود با نوک کفش خاک‌ گرفته‌اش یک خط کف زمین خاکی کشید و یک نقطه کنارش گذاشت و گفت: این خط این نشون یاور یه هفته‌ نه ده روز دیگه کلنگ به دست همینجاست. حاضرم شرط ببندم.

اوس جعفر شرطِ نبسته را باخته بود، ده روز، ده ماه شده بود و یاور حتی دیگر دستش به زانویش هم نمی‌رسید چه برسد به کلنگ.

ایران دست از راه رفتن برداشت. دو دسته‌ی آویزان روسری‌اش را همزمان کشید و گره زیر چانه‌اش را محکم کرد انگار که افکارش ثمر داده باشند، عزم جزم کرده راه مطبخ را پیش گرفت اما با هر قدم انگار که کوه غمی را به دوش می‌کشد، خمیده‌ و سنگین می‌رفت.یاد حرف دکتر افتاد: «فقط سه قطره».

به در گنجه رسیده بود فکرش پیش آن روزی رفت که پشت در اتاق عمل دعای مشلول خوانده بود برای شفای مردش. خدا را قسم داده بود به بزرگی‌اش ولی دعا اثر نکرده بود.

یاور که به هوش آمده بود، پایین تنه‌ی خواب رفته‌اش را که دیده بود، پرسید: پاهایم چی شده؟ ایران ریز ریز گریه می‌کرد گفت: همین که هستی شکر. یاور داد زده بود. کل بیمارستان ریخته بودند توی اتاق . هرچه صدای یاور بلندتر می‌شد گریه‌های ایران هم محزون‌تر. به زور آرام‌بخش خوابانده بودنش. وقتی که بیدار شد ساعد پرمویش را روی پیشانی گذاشت.

ایران گفت: خودم واست پا می‌شم، راه می‌شم، کم نمی‌ذارم برات، خوب میشی یاور بخدا خوب میشی.

ولی یاور حرفی نزده بود. ایران التماسش کرده بود: دِ یه چیزی بگو، غمباد می‌گیری بخدا.

یاور سرش را رو به ایران کرده بود، ایران آب بینی‌اش را کشیده بود بالا، با چشم‌های گرد و دهان نیمه‌باز منتظر بود تا یاور چیزی بگوید. یاور گفت: از این جا برو.

اما ایران نرفته بود. مانده بود و دم نزده بود. امید داشت که یاور دوباره سرپا می‌شود. دوباره از در می‌آید تو، باز صدای پرت شدن کلنگش می‌پیچد تو حیاط و صدا می‌زند: چاییت به راهه؟

اما الان از ترس این که نیاز به توالت پیدا کند، آب هم نمیخورد. غذا را هم این اواخر گذاشته بود کنار. درد امانش را بریده بود. دست شسته بود از زندگی.

ایران کنار گنجه نشست. در گنجه را باز کرد. دست‌لرزان، کیسه را برداشت و به سینه چسباند. ناله‌های یاور تمامی نداشت. مستأصل ایران را صدا می‌کرد. کمک می‌خواست. ایران می‌دانست که باید کاری کند. اما قرار نداشت.سعی می‌کرد با تمام زورش فرار کند از این همه فکر بی سر و ته اما حریف نمیشد. افکارش دنبالش می‌کردند، به او می‌رسیدند و در گرداب خاطرات می‌گرداندند و می‌گرداندنش.

خاطره‌ی آن شب افتاد وسط ذهنش، یاور، هنوز معطل یک جواب بود. آمده بود لب حوض و بی‌مقدمه دست ایران را گرفته بود. گفته بود: «راستشو بگو خوش داری زنم بشی؟»

ایران، شرم‌زده، خندیده بود. نگفته بود آره، نگفته بود نه. فقط همان‌طور که نشسته بود، کف دستش را آرام گذاشته بود روی زانوی یاور. یاور نگاهش به‌ انگشتان حنا زده‌ی ایران بود.

گفت: «قول می‌دم نذارم خم به ابروی کمونت بیاد، حتی اگه خودم زمین بخورم.»

ساده گفت، بی‌تکلف گفت، مردانه گفت؛ با دستی که آن موقع زور داشت دست گذاشت روی دست ایران و گفت.

حالا شاید هنوز بود، با نفسی بی رمق زنده بود، اما روی قولش نبود.

ایران چشم‌هاش را روی هم فشرد.نفس عمیقی کشید به زحمت بلند شد.

کنار یاور که رسید. راه گلویش بسته شد. روی صورت یاور خم شد و دست کشید روی ریش‌هایی که چند وقتی می‌شد برایش اصلاح نکرده بود. گم شد در میشی چشم‌هاش. لب‌های یاور تکان خفیفی خورد: «دستت سرده.»

دیگر معطل کردن همان پشیمانی بود. خونابه و استخوان‌ها سرک کشیده‌بودند از زخم‌های سیاه و عمیقش. دست برد در کیسه. شیشه را بیرون آورد. بادست‌هایی لرزان در شیشه را باز کرد و به سمت لب‌های یاور گرفت. قطره‌ها را شمرد؛ یک… دو… سه بعد چشمانش را بست تا بقیه‌‌ی قطر‌ه‌ها را نبیند.

صدای نفس‌های یاور و ناله‌هایش دیگر نمی‌آمد.

شیشه که سبک شد خانه آنقدر ساکت شده بود که تنها صدای شره‌ی خونابه شنیده می‌شد.

نگارنده: زهره حردانی

برچسب ها:

اهواجنوبحاشیه کتابداستانداستان کوتاهزهره حردانی

اخبار مرتبط

فراتر از یک فنجان؛ کالبدشکافی کافه‌کتاب‌ها
هاروکی موراکامی؛ از نت‌های جاز تا کلمات ماندگار
سفری از انزوا تا وحدت در «رویای قطار»
چرا کتابخانه‌ها به مراکز خرید می‌روند؟
«بلندپروازی اخلاقی» منتشر شد
“هوشلاگا” روانه بازار کتاب شد
روح اسپینوزا به روایت ملکیان
ساخت «خانه علامه حکیمی» مورد تأیید نیست

بدون نظر! اولین نفر باشید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین سایت

فراتر از یک فنجان؛ کالبدشکافی کافه‌کتاب‌ها
هاروکی موراکامی؛ از نت‌های جاز تا کلمات ماندگار
سفری از انزوا تا وحدت در «رویای قطار»
چرا کتابخانه‌ها به مراکز خرید می‌روند؟
«بلندپروازی اخلاقی» منتشر شد
“هوشلاگا” روانه بازار کتاب شد
روح اسپینوزا به روایت ملکیان
ساخت «خانه علامه حکیمی» مورد تأیید نیست
کتابخانه‌های عمومی؛ حلقه‌ی مفقوده‌ی حفاظت از دانش بومی و توسعه پایدار
اهواز؛ نخستین پایتخت کتاب ایران، بدون مصوبه کتاب
 د. یالوم در «ساعت دل» چه می‌گوید
 چرا جهان شیفته ادبیات ترمیم‌بخش شده است؟

اخبار کتاب و کتابخوانی

 چرا جهان شیفته ادبیات ترمیم‌بخش شده است؟

روایت «فانوس» از ترویج کتاب‌خوانی داوطلبانه

اقتباس؛ از وفاداری به متن تا بازآفرینی آزاد در پرده سینما

برنامه مدونی برای آموزش روش صحیح انتخاب کتاب و ادامه سیر مطالعاتی نیاز است

تحلیل فردین کوراوند بر شعر «اثر انگشت» احمد تمیمی

حاشیه کتاب | مرجع تخصصی اخبار حوزه کتاب در خوزستان

ما در “حاشیه کتاب” برای شنیدن ایده‌های شما، پیشنهادهای اصلاحی شما و گفتگوهای تازه با شما آماده‌ایم. 

پل های ارتباطی ما

  • ارتباط با ما
  • درباره ما

مجوز ها

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به پایگاه حاشیه کتاب است. بازنشر مطالب صرفا با اجازه کتبی مجاز است.
تهیه و تولید: دی تمز