رهایی و نرگسهای نیمهپژمرده
دومین سفر من به دبی، آغاز شد؛ سفری که در تلاقی خواستههای من و تقدیر، رنگی متفاوت به خود گرفت، اما این بار، بوی پنهانی از نرگسهای میدان ولیعصر همراهیام میکند. به محض رسیدن به فرودگاه دبی، انگشتانم به جستجوی امیدی روی صفحه گوشی میچرخید؛ به دنبال اتصال به اینترنت. میخواستم سورپرایزی باشم، غافلگیریای شیرین. چند روز پیش، لابلای پیامها از او پرسیدم که آیا وایفای فرودگاه کار میکند یا نه، اما نگفتم قادمم. در سفر قبلی، بسیار کمک کرد و گویی فرشتهای بود که مرا از چنگال قرنطینههای تلخ کرونا نجات داد که بی دردسر به خانه برگردم.
دسته گل نرگس، که از میان شلوغی میدان ولیعصر انتخاب کرده بودم، در فرودگاه امام(ره) با زحمت و پنهانکاری توانستم از گیت عبور دهم و از تهران تا دبی با خود آوردم که تقدیمش کنم. اما حالا، با رسیدن به فرودگاه دبی تصمیم گرفتم از دنیای مجازی فاصله بگیرم. میخواستم سورپرایز، واقعی باشد. پس بیخیال گوشی و وایفای شدم. در میان پرسنل فرودگاه، جستجویم به بنبست رسید. از دو نفری سراغش را گرفتم که اطلاعی نداشتند و آدرس غسان، همکار نزدیکترش را دادند. از غسان پرسیدم: «محمد کجاست؟» پاسخ، ضربهای بود که انتظارش را نداشتم: «دیروز به تونس رفت.»
«مطمئنی؟ محمد عبدالحی را میگویم»
«بله، دیروز به تونس رفت.»
از سر عجز در آن لحظه، مجدد سراغ وایفای فرودگاه رفتم و میان هیاهوی فرودگاه، تنها با صدای دیجیتالی گوشی با او ارتباط برقرار کردم.
«سلام محمد… من در فرودگاه کنار غسان هستم.»
صدای او، آمیخته به حیرت و گلایهای شیرین: «واقعاً؟! چرا زودتر نگفتی؟»
«میخواستم سورپرایزت کنم»
«ای بابا… خب اگر میدانستم، شاید دو روز دیرتر میرفتم!»
خندهای تلخ بر لبانم نشست. دسته گل، ناگهان تبدیل به بار اضافهای شده بود که نه به کار میآمد و نه جایگاهی داشت. میخواستم در اولین سطل زباله رهایش کنم، اما دستهایم اجازه ندادند؛ انگار داشتیم با هم، به سفر میرفتیم.
از یکی از پرسنل حراست فرودگاه مسیر خروجی به سمت منطقه هتلم را پرسیدم، سخاوتمندانه تا اتوبوس همراهیام کرد و در مسیر با جملاتی بسیار زیبا مدام تعریف از ایرانیان میکرد و خوشامد میگفت. مسیرمان که تمام شد با احترام برگشتم و دسته گل را تقدیمش کردم. دست بر سینه گذاشت و تعظیم کرد و در حالت تعظیم گفت قانون اجازه نمیدهد و دوربینها در حال ضبط هستند و با عرض شرمندگی نمیتوانم این هدیه ارزشمند را بپذیرم.
دبی، با تمام شکوه و قانونمداریاش، مرا در آغوش کشید و در همان ابتدای کار قانون و احترام عرض اندام کردند.
وقتی از فرودگاه خارج شدم، نگاه من در جستجوی آن نماد حضور بود: “برج خلیفه”. هرجای دبی باشی با چرخشی در جا آن را میبینی. با دیدنش، حکم “اینجا دبی است” را به قلبم داد. در ادامهی نگاهم بیلبورد عظیم خواننده مورد علاقهام بود. خوانندهای که موسیقیاش در رگهایم جاری بود. با تمام اضطرابها و شکهایی که از خرید بلیتهای کنسرت همراهم بود، حالا رو در روی یک رویا بودم!
دبی، حتی در ساعت یک شب، بیدار بود؛ پر از صدای موسیقی کازینوها و روشنایی بیپایان. در اتاق، نرگسها را در لیوان آب گذاشتم؛ انگار میخواستم به آنها هم امید بدهم که فردا، زیر پای خواننده محبوبم، دوباره جان بگیرند.
فردا را تا ۱۰ صبح می توانم بخوابم. فاصله دبی تا ابوظبی حدود دو ساعت است و کنسرت ۸ شب شروع میشود که یک ساعت قبل از شروع باید در صندلی خود مستقر شویم. پس وقت زیادی دارم و میتوانم گشتی هم در ابوظبی داشته باشم.
کرایه اتوبوس دبی تا ابوظبی ۳۰ درهم است و درون شهری هم بیش از ۱۰ درهم نمیشود پس نهایتا ۱۰۰ درهم برای رفت و برگشتم کفایت میکند، ۱۰۰ درهم برای ناهار و شام، دست بالا گرفتم و ۳۰۰ درهم با خود بردم و مابقی را در کیف پولم در هتل گذاشتم.
۱۵۰ درهم را به کارت حمل و نقل درون و برون شهری ریختم و ۱۵۰ درهم با خود بردم؛ نرگسها را در روزنامهای پیچاندم و همراهشان به سمت ایستگاه غبیبه راه افتادم.
حرکت از ایستگاه غبیبه، تنها یک جابجایی جغرافیایی نبود؛ شروع یک گذار بود. مسیر میان دبی و ابوظبی، تلاقی هیبت تکنولوژی و سکوت بیابان بود؛ منظرهای که در آن، هر ساختمان مدرن و هر قطعه از فضای سبز، گویی پاسخی به چالش بقا در دل شن بود.
در این مسیر از پشت پنجره، تماشای گذار از دل دبی به سوی ابوظبی، شبیه به تماشای یک فیلم سینمایی با بودجهای عظیم بود؛ گذری میان شهرکهای مدرن که با ظرافت در دل بیابان نشسته بودند، پروژههای فضای سبز که در میان شنهای تپنده، معجزهای از تکنولوژی بودند و مراکز تفریحی که با معماری پیشرویشان، افق را میشکافتند.
اما در میان این همه شکوه بیرونی، یک حضور پنهانی، فضای کوچک اطرافم را تسخیر کرده بود: بوی نرگسها، تنها شاهدان بی صدای این سفر!
نرگسها دیگر فقط در یک لیوان آب حبس نبودند؛ عطر شیرین، سنگین و کمی تلخ آنها، تمام فضای اتوبوس را پر کرده بود. انگار بوی این گلها، پیوند میان خاطرهی تهران و واقعیت دبی بود؛ بوی ناتمامی که در میان این همه مدرنیته، خودنمایی میکرد.
در میانهی این غرق شدن در تماشا، ناگهان نگاه من به راهنمای مسیر افتاد. واژهی «جزیره یاس» مثل یک جرقه در ذهنم نشست. انگار تمام آرامش مسیر، با دیدن این نام، لرزید. سریعا گوشی را باز کردم؛ آدرس بلیت را چک کردم: «ابوظبی، جزیره یاس، استادیوم الاتحاد». لحظهای در شک ماندم؛ آیا در مسیر رسیدن بودم یا در مسیر گم شدن؟ به تردید اعتنایی نکردم و با قدرت تمام، به حرکت ادامه دادم و همان ابوظبی در ابتدای آدرس برایم ملاک بود. البته اگر جزیره یاس هم منظور اینجا باشد وقت زیادی دارم و میتوانم برگردم.
به ابوظبی رسیدم و با خود فکر کردم قبل از رفتن به استادیوم چرخی در شهر بزنم و ابوظبی را ببینم.
در ایستگاه اتوبوس نشستم و جزیره یاس را در گوشی سرچ کردم. استادیوم الاتحاد… وای خدای من! جزیره یاس همان بود که از آن رد شدم. در واقع در شهرستان ابوظبی واقع شده. اما حتی اگر میدانستم من چگونه در میانه راه پیاده میشدم و دوباره تاکسی بگیرم. باید به ایستگاه ابوظبی میرسیدم.
از خانمی آسیایی، آدرس را با تردیدی که در کلماتم پنهان بود، پرسیدم. تنها راه بازگشت به «جزیرهی یاس»، تاکسی بود؛ اما هزینه سفر، سنگینتر از توان جیب من بود؛ دویست درهم برای رفت و دویست درهم برای برگشت.
ناخواسته پیش از آنکه تصمیمی قطعی بگیرم در جستجوی سطلی بودم تا این دستهگل را در آن پناه دهم، اما سطلها، با پوششهای صلب و بسته، راه را بر ورود زیبایی میبستند؛ گویی تنها اجازه داشتند اشیای کوچک و بیروح را در خود جای دهند. ناچار، دسته گل را در آغوش گرفتم و از ایستگاه گذشتم؛ با گلهایی که در میان دستان من، تنها تماشاگر کلافگیام بودند.
به اولین کافهای که چشمم به آن افتاد، پناه بردم. با روحیهای پر از کلافگی و ناامیدی، قهوهای سفارش دادم. ذهنم در تلاشی بیهوده برای حل گره مالی بود: «میتوانم به هتل زنگ بزنم، از آنها بخواهم از کیفم پول بردارند و برایم کارت به کارت کنند… اما من که کارتی ندارم!» تنها راه، یک بازی پیچیده با اعتماد بود؛ واریز به حساب کافهدار و دریافت پول نقد از او. در این میان، غرق در معادلات سخت ذهنم بودم که صدایی، رشتهی افکارم را پاره کرد. مردی از آسیای شرق با پوستی تیره و چهرهای بشاش و سینی در دست چند بار مرا با واژهی «مادام» صدا زده بود و من، در بحر افکارم، از صدای او بیخبر بودم.
او چای «خلطه خلیجی» را پیش رویم گذاشت. با تردید گفتم: «من که قهوه خواسته بودم!»
لبخندی زد و گفت: «این چای از این کافه نیست، از کافه روبرویی است.»
اعتراض کردم که من چیزی از آنجا سفارش ندادهام، اما او با آرامش و لبخندی مودبانه گفت: «این پذیرایی رئیس است.»
با وجود بیمیلی، اصرار او مانع شد. چای را پذیرفتم و همزمان، قهوهام رسید؛ قهوهای که پولش هم در سینی، پس آورده شده بود. وقتی پرسیدم علت چیست، پاسخ ساده بود: «دستور رئیس». آنجا بود که فهمیدم در قلمروی شخصی جناب رئیس قدم گذاشتهام؛ جایی که کافه، رستوران و فستفود، همگی تحت فرمان اراده او هستند. رئیس از دور، با حرکتی که نشان از وقار و احترام داشت، نیمخیز شد و دست بر سینه گذاشت. من هم با لبخندی که شاید بیشتر از سر ادب بود تا لذت، تشکر کردم.
چای و قهوه را نوشیدم، اما نه عطش تن را فرو نشاندند و نه تشنگی روح را. نگاهی به نرگسهای در حال پژمرده شدن انداختم. میخواستم آنها را همانجا، در میان آن کلافگی، رها کنم و به دبی برگردم. اما ناگهان، ترس از قوانین ندانستهی این سرزمین، مانند سایهای بر من نشست؛ ترس از اینکه این دسته گل، بلای جانم شود. پس با تصمیمی در لحظه، با احترام، آنها را برداشتم و به سمت رئیس رفتم تا به نشانهی سپاس، آنها را تقدیم کنم.
چهرهی مردی که میانهی پنجاه سالگی را با وقار پشت سر گذاشته، روبرویم بود که ناگهان با دیدن دسته نرگسها چشمانش گرد شد، زبان بر دندانهایش خشک ماند و مبهوت، در تماشا بود. من هم از دیدن این حیرتش، در حیرت بودم!
میخواستم اجازه بگیرم، اما او با نگاه و واژههای نامفهوم انگلیسی مرا به نشستن وا داشت. وقتی فهمید عربی میدانم، آسودهتر صحبت کرد و گوشی را به دستم داد: «پیامها را بخوان!»
همان دو پیام، حقیقت را برملا کردند. او به یکی از رانندگانش و یک دوست دیگرش در عمان گفته بود که برایش «فل» را پیدا کند؛ همان گل نرگس خودمان. با آب و تاب، از قصهای گفت که چشمانش را در میانهی روایت، نمناک میکرد. چهل دقیقه، من شاهد شکافتن لایههای مرموز یک روح بودم. چقدر برخلاف آن ظاهر استوار، رمانتیک و لبریز از حس بود. مردی که پس از سی و پنج سال، هنوز با عطر گلی که یادگار دختری از دوران بیست سالگیاش بود، آرامش میگرفت. او با سفارش دادن نرگسها، در واقع داشت با خاطراتش همپیاله میشد و از آنجا که فصل نرگسها رو به اتمام بود و امسال نرگسی گیرش نیامده بود ناامید و رنجور بود.
پس از شنیدن قصهاش میخواستم خداحافظی کنم، اما او با پرسشهای بیپایان، پاپیچ دلیل رفتن من شد. نمیخواستم از باب نیاز مالی، در چشم او ابن السبیل و از اینگونه الفاظ باشم. با خندهای که سعی میکردم بیاهمیتی موضوع را نشان دهم، قصه را برایش گفتم. اما او با جملهای متفاوت پاسخم داد: «مرا به مرادم رساندی، تو را به مرادت میرسانم.»
لحظهای به واژهی «مراد» فکر کردم. ناخودآگاه، تصویر آن نرگسهای نیمهپژمرده در ذهنم نقش بست و خندهام گرفت! در پاسخ، تنها توانستم از پذیراییاش تشکر کنم. اما او، با اشارهای به یک خودروی لوکس، غافلگیرم کرد: «این ماشین در اختیار توست؛ تو را به کنسرت میبرد، منتظر میماند و سپس به هتل بازمیگرداند.»
در نگاه به آن خودرو، به این اندیشیدم که چقدر «رها کردن» و «پذیرش»، با «رسیدن به مطلوب» گره خوردهاند. درست زمانی که من با تمام وجود، نرفتن به کنسرت و تغییر برنامههایم را پذیرفته بودم، معادلات تقدیر، به شکلی عجیب، مسیرم را تغییر داد. ناگهان، نگاه ترحمآمیز او را حس کردم؛ نگاهی که انگار میگفت: «چقدر ساده، مسیرت را تغییر دادی».
لبخندی زدم و گفتم: «اما من تصمیمم را گرفتهام و حاضر به تغییر سه باره برنامهام نیستم». البته که این حرف را بخاطر آن نگاهش گفتم و پیشنهادش را در دل رد نکرده بودم که دوباره اصرار و خواهشش را بشنوم و این بار با مهربانی پذیرفتم.
نگارنده: رها اهوازی
بدون نظر! اولین نفر باشید