سفری از صفحات کتاب تا پرده سینما در اثر اتاق
به گزارش پایگاه خبری حاشیه کتاب، کتاب “اتاق” فراتر از یک داستان ساده، یک مطالعهی روانشناختی و جامعهشناختی بسیار تکاندهنده است؛ داستان از زبان یک کودک ۵ ساله به نام «جک» روایت میشود. جک تمام عمر خود را در یک اتاق کوچک (که در واقع یک کمد یا اتاق مخفی است) گذرانده است. او فکر میکند تمام دنیا همان اتاق است و مادرش، تنها کسی است که وجود دارد. اما حقیقت این است که او و مادرش در اسارت هستند و در این اتاق کوچک، زندگیای را تعریف میکنند که دنیای بیرون از آن برایشان کاملاً ناشناخته و ترسناک است.
چگونه یک مادر میتواند در شرایطی که تمام آزادیهایش سلب شده، دنیایی از امنیت و عشق برای فرزندش خلق کند تا او دچار فروپاشی روانی نشود؟
دیدگاه جک به دنیا؛ او جهان را از طریق تخیل و محدودیتهای فیزیکی اتاق میبیند. این کتاب به زیبایی نشان میدهد که ذهن چگونه برای پر کردن خلأهای واقعیت، از ابزار “تخیل” استفاده میکند.
پیوند عمیق و در عین حال پیچیده و آسیبپذیر میان مادر و کودکی که در یک فضای بسته و تحت فشار شدید رشد کردهاند، در این کتاب بررسی میشود.
اتاق در اینجا نماد یک “جزیره اجتماعی” است. جک و مادر، یک جامعهی کوچک و بسته را تشکیل دادهاند که قوانین، زبان و ساختار اجتماعی خاص خود را دارند.
کتاب به شکلی بسیار ظریف بررسی میکند که چگونه انسان میتواند در کوچکترین فضاها، معنا و هدف برای زندگی پیدا کند، و در مقابل، چگونه یک فضای کوچک میتواند به یک زندان ابدی تبدیل شود.
داستان از زبان «جک»، پسری پنجساله، روایت میشود. جک معتقد است که تمام جهان، تمام آدمها و تمام اتفاقات، تنها در همان «اتاق» کوچک رخ میدهد. او اتاق را با جزئیات دقیق میشناسد؛ از لکههای روی دیوار گرفته تا تعداد پلهها و شیئی که در گوشهای قرار دارد.
اما حقیقت تلخ این است: اتاق، سلول زندانی است که مادر جک، پس از یک ربایش وحشتناک، در آن اسیر شده است. مادر جک تلاش میکند با استفاده از قدرت تخیل و ساختن داستانهای زیبا، دنیای بیرون را برای جک پنهان کند تا او از وحشت واقعیت مصون بماند. داستان، سفر جک از این فضای بسته به دنیای وسیع و بیرحم بیرون را روایت میکند؛ سفری که هم شکوه پیروزی بر اسارت است و هم مواجهه با شوک واقعیت.
این کتاب فراتر از یک روایت ساده، یک مطالعهی عمیق در مورد عملکرد ذهن انسان در شرایط بحرانی است؛ مادر جک از “تخیل” به عنوان یک سپر دفاعی استفاده میکند. او با تغییر نام اشیا و ساختن روایتهای افسانهای، محیط خشونتآمیز را به محیطی قابلتحمل برای کودک تبدیل میکند. این یعنی قدرت ذهن در بازسازی واقعیت.
کتاب نشان میدهد که چگونه یک کودک میتواند بدون کوچکترین اصطکاک اجتماعی، مفاهیمی مثل “دوستی”، “خطر” و “هویت” را تنها از طریق رابطه با یک نفر و یک مکان محدود، درک کند.
یکی از نقاط قوت کتاب، انتخاب راوی اولشخص (جک) است. خواننده همزمان با جک، در کشف حقیقت شرکت میکند. ما همزمان هم با او همدلی میکنیم و هم از بالا به محدودیتهای او نگاه میکنیم. این ایجاد یک نوع “تنش درونی” در خواننده است.
زبان جک ساده، کودکانه و پر از کنجکاوی است، اما محتوای اتفاقاتی که در حال رخ دادن است، بسیار تاریک و خشن است. این تضاد بین لحن معصومانه و واقعیت هولناک، ضربآهنگ اصلی اثر را میسازد.
کتاب «اتاق» در ژانر ادبیات معاصر و روانشناختی جایگاهی ویژه دارد زیرا فراتر از ژانر هیجانانگیز است؛ اگرچه موضوع ربودن و اسارت در آن وجود دارد، اما کتاب به جای تمرکز بر “جنایت”، بر “تابآوری انسانی” تمرکز میکند.
کتاب میپرسد: “مرز بین واقعیت و تخیل کجاست؟” و “آیا محیط، تعیینکننده حقیقت است یا ذهن ما؟”
همچنین فیلم اقتباسی از این کتاب، اثری است که توانسته است همان فضای سنگین و در عین حال پراحساس کتاب را به شکلی بسیار موفق به تصویر بکشد. این فیلم در سال ۲۰۱۵ اکران شد و توانست افتخارات بسیاری، از جمله جایزه اسکار را به دست آورد.
فیلم Room (اتاق) در سال 2015 توسط لنی ابراهامسون (Lenny Abrahamson)
و با ایفای نقش بریت مارلینگ (در نقش مادر) و جک کترال (در نقش جک) تولید شد.
در این فیلم کارگردان با استفاده از تضاد بسیار هوشمندانهای، فضای فیلم را به دو بخش تقسیم کرده است:
در اتاق که قابهای فیلم تنگ، نزدیک و گاهی خفقانآور هستند تا بیننده مستقیماً احساس محبوس بودن و نبود راه فرار را تجربه کند. نورپردازی در این بخش محدود و کنترلشده است.
در دنیای بیرون که پس از خروج از اتاق، قابها باز، نورپردازی روشن و فضا وسیع میشود. این تغییر دیدگاه بصری، دقیقاً همان شوک حسی را که جک تجربه میکند، به بیننده منتقل میکند.
مارلینگ برای نقش مادر، جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را دریافت کرد. او توانست به زیبایی نشان دهد که چگونه یک زن میتواند در میانهی فروپاشی روحی، همچنان به عنوان یک “ستون حمایتی” برای فرزندش عمل کند. بازی او ترکیبی از خشم، ترس و عشق مفرط است.
جک کترال که بازی این کودک بسیار طبیعی است؛ او نه به گونهای که بازیگر بزرگ باشد، بلکه به گونهای که واقعاً یک کودک کنجکاو و بیخبر از جهان است.
موسیقی متن فیلم به جای استفاده از ملودیهای پرکوب و هیجانی (که معمولاً در فیلمهای مربوط به ربودن استفاده میشود)، بسیار غمآلود و در عین حال امیدوارکننده است. این انتخاب باعث میشود فیلم از یک “تریلر جنایی” به یک “درام انسانی” تبدیل شود.
البته در اقتباس این فیلم از کتاب تغییراتی در فیلمنامه ایجاد شده که بر جذابیت فیلم میافزاید؛ از جمله تغییر در راوی که در کتاب، ما تمام دنیا را از چشم جک (با تمام محدودیتهای ذهنیاش) میبینیم. اما در فیلم، دوربین گاهی از چشم جک فراتر میرود و به واقعیت بیرونی نگاه میکند. این باعث میشود که فیلم، جنبهی “جنایی و واقعگرایانه” بیشتری نسبت به کتاب داشته باشد، در حالی که کتاب بیشتر یک “تجربه ذهنی” است.
بدون نظر! اولین نفر باشید