خرده افکاری متأثر از کتاب «تنگنا؛ حکایت یک سرگشتگی روانی»
به گزارش پایگاه خبری حاشیه کتاب، کتاب “تنگنا” اثر لئانید آندرهیف در یادداشتی توسط سبحان رضاپور معرفی و واکاوی شد؛ متن این یادداشت را با هم مرور میکنیم.
تنگنا، حکایت سرگشتگی انسان در تنگنای ذهن خود است. قصهای است که هر کدام از ما اگر اهل قلم باشیم، میتوانیم برای بخشهای زیادی از زندگیمان، روایتش کنیم؛ آنجاهایی که چنان واقعیت ما دستخوش ذهنیتمان میشود که مرز میان این دو مخدوش شده و در تشخیص واقعیت امر، دچار سرگشتگی میشویم.
هشت یادداشتی که نویسنده از زبان شخصیت اصلی قصه به ما رسانده، میتواند نمونهای از «خود» نویسی، برای «خود» کاوی باشد؛ مسیری که در آن شخص هر چند برای دیگری مینویسد اما در واقع امر در ابتدا با خویش سخن میگوید و در این «با خودگویی» است که به ابعاد مهم و مبهم خود نزدیک میشود و پردههای پندار را کنار میزند و بر ذهنیت منجمد خویش، خطی از شک مینشاند.
انسان در «تنگنا» محصولی است از «ذهن و بدن» که به تدریج به مرز «ذهنبدن» و بعد «ذهنبدن» میرسد. این انسان، واجد قدرت شگرفی است به نام «کلمات» که میتواند با آن جهان خویش را تصور کرده و به آن بیندیشد و براساس آن رفتار کند.
این موضوع از اساسیترین لایههایی است که در متن کتاب به آن پرداخته میشود چرا که در واقع امر، هر انسان، جهان را به صورت ذهن خود در میآورد و ذهن انسان را کلمات او سامان میدهد؛ کلماتی که ماده اولیه تفکر است.
این قدرت غریب، میتواند تیغ دو لبهای باشد که بر خود انسان نیز وارد شود؛ آنچنان که بسیار شده و میشود که ما مغلوب امواج ذهن خود میشویم (و البته آن را به نام فکر، توجیه می کنیم؛ اما بازی های ذهنی با کنش های فکری، تفاوت دارند. ذهن ریشه در تصورات خود دارد و فکر ریشه در واقعیت بیرون) و «تنگنا» قصه ی غرق شدن یک انسان در پندارهای شخصی خود است تا بدان حد که بر واقعیت روابطش با دیگران سایه می اندازد و موجودیت عینی دیگری را به خطر می اندازد.
تنگنای بزرگ انسان قصه این است:«تنها کسی را که در جهان محترم می شمارد، خود اوست» (ص 27 و 90). او به زندگی از دریچه ای تنگ ورود می کند و به خود حق می دهد براساس آنچه می اندیشد و آن را مطلق و واقعیت می پندارد، با زندگی دیگران مواجه شود.
چنین انسان در ذهن مانده ای است که به سادگی انسان ها را به دو گانه «بزدلان در مواجهه با موانع طاقت نمی آورند و عقب می کشند اما همین موانع من و امثال من را حریص تر می کنند» تقسیم می کند و خود را در طرف بهتر و درست ترِ بودن می نشاند و از منصب متعصبانه ای، حکم صادر می کند.
البته او در خودنویسیِ خودکاوانه اش، به صراحت، پرده از ماهیت ذهن زده ی خود برمی دارد: مجنون وار به تسخیر یک فکر در آمدن (ص 29)
گفتیم که ذهن می تواند تیغ دو لبی باشد که گاه بر خود انسان نیز وارد آید؛ نویسنده در صفحه 31، به گونه ای دیگر به این نکته می پردازد: «وه که چه شگفت است این استعداد ذهن در تغییر خویش! ذهنی تیز و منعطف که پرورده ی فرهنگ است. به هزار نقش می توانی درآیی و زندگی کنی؛ گاهی به قعر ظلمات دوزخ فرو شوی و زمانی بر بلندای قله های عزت برآیی».
او البته متوجه نشده که رها شدن انسان در دست چنین موجود بازی گوشی چه تبعات هولناکی می تواند داشته باشد! هر چند می گوید: «هنوز کوره راه های تاریک بسیاری برای کشف کردن هست و هنوز تصادف و احتمال در آن بیداد می کند» (ص 33) اما به ماهیت و معنای سخن خود متعهد نبوده واین نسبیت و تردید در ذهن قطعیت سازش راهی نداشته.
آن تیغ دو لب در خودکاوی اش «به ماری مانست که بی صدا در اعماق ظلمات ناشناخته ای می خزید که نوری هنوز بر آن نتابیده بود» (ص 34 و ص 72) و این مار بیش و پیش از این که به روشنی برسد، معمولاً، خود انسان را می گزد و زهر جهل و تعصبش را به جان انسان اندیشنده می ریزد و او را در توهم دانایی، به دره ی خطاهای سخت، ساقط می کند.
هر بار این باور است که «چقدر این برده ام را، این قدرت خوفناکم و این گنج بی بدیلم را دوست می داشتم» (ص 35) اما باید از خود پرسید که انسان برده ی ذهن و بازی های آن می شود یا ذهن در بند انسان است؟ هر چند این گونه دیدن، محصول خطای تعریف انسان به عنوان موجودی با دو بُعد مجزای «بدن و ذهن» است.
اما حتی اگر در همان بافت فکری نویسنده بمانیم، این انسان است که در اسارت ذهن خود می زید و جهان را به حدود تنگ نگاه خویش می کشاند و تصور خویش را بر تصویر هستی می افکند. آری؛ ذهن نیز جزو زندان های حیات آدمی است که رهایی از آن و زیستن بر طبق واقعیت، گاه تلاشی متلاشی کننده می خواهد!
او هر چند به ستایش نیروی ذهن می پردازد اما از یاد می برد که همین نیروی عظیم است که می تواند پاشنه آشیل زیست واقع گرای آدمی نیز باشد: «اگر تمام موهبات شگفت انگیز و خارق العاده را هم که در زندگی وجود دارد، در نظر آوریم، باز چیزی با ذهن انسان برابری نمی کند. نیرویی لاهوتی در آن است، ودیعه ای فناناپذیر است و از چنان نیروی بی حدی سرشار که چیزی را یارای ایستادن در مقابلش نیست. مردم وقتی به قله های بلند کوه های خفته در برف می نگرند، سراپا غرق در بهجت و تحیر می شوند. اما اگر می فهمیدند در خودشان چه چیزی نهفته است، هیچ کوه و هیچ شگفتی و زیبایی ای روی زمین نمی توانست آنها را چنان مبهوت کند که قدرت بی پایان افکار خودشان می توانست. همین روال ساده ای که ذهن یک کارگر موقع کشیدن ملاط روی آجر و گذاشتن آجری دیگر روی آن طی می کند، عالی ترین شگفتی و عمیق ترین رازهای جهان است». (ص 61)
آری؛ ذهن یکی از قدرت های انسان است اما آیا قدرتی بی پایان است؟ و راستی کدامین داور، این قدرت را مبهوت کننده ترین موجود روی زمین نامیده جز خود این ذهنِ آدمی؟ این همان خود فریبی عظیم ذهن است که خودش بر جایگاه قاضی می نشیند و بر راستی و درستی و یگانگی و برتری اش بر همگان، حکم صادر می کند و چه بسیار است که ما این خودنوازی ذهنی را امر واقعی تصور می کنیم و گاه مواجه شدن با سختی و ستبری واقعیت، از پذیرش آن سر باز می زنیم و روی به انکار می آوریم و یا دست به توجیه می زنیم تا نابسامی ذهنِ ضربه خورده ی خود را سامان دهیم.
او در ادامه ی تجربه ی واقعیت تبعات ذهن زدگی خود، به دریافتی عظیم می رسد که پیش از این بدان اشاره کردیم :« تا وقتی ساکن سر خود بودم، منویات و شخصیت خودم را داشتم و طبق نقشه هایم رفتار می کردم و به خیالم ارباب خودم بودم. اکنون اما می بینم که نه ارباب، برده ای بیش نیستم، حقیر و بی اختیار» (ص73) و این بردگی و اسارت و بی اختیاری در برابر ذهن، ریشه بسیاری از خطاهای ماست. همین واماندگی در خویش است که می تواند انسان را مرکز جهان جا زند و اخلاق سازی کرده و دیگران را به قیاس با خویش، تقسیم بندی کند و مقدمات طرد و نزاع و حذف را فراهم آورد و آن اسیرِ ذهن را به قربانیِ ذهن تبدیل کند.
او در سیر مواجه صادقانه با خویش به این اعتراف می رسد:«ما همه ممکن است بر حق باشیم و این هم هست که شاید حق با هیچ کدام مان نباشد. کجاست آن قاضی که بتواند میان ما حکم کند و حقیقت را آشکار کند؟» (ص 86)
واقعیت این است که نه قاضی هست و نه هیچ حقیقت از پیش مشخصی. همین تصور وجود یک حقیقت معین که آدمی باید بدان دست یابد، از ساخته و پرداخته های ذهن است که عمرهای بسیاری را به پای خود مصرف کرده و هنوز بسیاری به این نرسیده اند که شاید حقیقت همین رفتن در پی نمی دانم های بسیار و عمل به اندازه دانایی های اندک باشد! شاید…
حال این انسان رسیده به صخره های سنگی واقعیت، به فروپاشی درون رسیده:«به من خیانت شده است. افکار من، همچون زنان و بردگان، با موذی گری و پست فطرتی به من خیانت کرده اند. قلعه ی من حالا بدل به اسارتگاهم شده است. دشمنانم در همین قلعه بر سرم آوار شده اند. کجاست راه نجات؟ دیوارهای قطور و نفوذناپذیری بی بدیل شان حالا بلای جان خودم شده است. فریادهایم راهی به بیرون ندارد و اگر هم داشته باشد، کیست آن که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچ کس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن «من» نیست.» (ص 91)
آری؛ راه نجات همان جایی است که راه اسارت را گشود: من. اما من چیست؟ این هم باز همان تفسیری است که انسان از خود دارد.البته تفسیری که می باید در تناسب با زیست واقعی، به طور مرتب، بازسازی شود و این گونه زیست راستین انسان، همان خود زیستی خواهد بود که در تجربه ی خویش در تعامل با جهان تعبیر می شود.
در این مسیر است که انسان به ریشه عمیق خود می رسد:«تنهایی من به غایت وسیع و سخت خوف انگیز است. پیش رو، پشت سر، به هر جا که نگاه می کنم، خلئی بی منتها نمی بینم. این تنهایی هول انگیزِ کسی است که می زید، می اندیشد، احساس می کند و به طرز درک ناپذیری تنهاست.»/ «چنان تنها هستم که راز دلم را حتی به خودم هم نمی توانم گفت»/ «در خویشتن خویش تنهایم. لب ها، ذهنم و صدایم همگی اجیر بیان سخن بیگانه است؛ اویی که با فکر من می اندیشد و با دهان من می گوید» (ص 92)
در این تنهایی عظیم انسان با خویش که هم زمان، مخاطب خود نیزهست، برای رهایی از اسارت ذهن و پای نهادن به عرصه های دیگر و دورتر چه باید کرد؟ «امیدی مبهم مرا جذب این گروه می کند؛ قانون شکنان را می گویم. شاید در میان دزدها و قاتل هایی که قانون شما را شکسته اند بتوانم سرچشمه ی ناشناخته ی حیات را پیدا کنم و دوباره با خودم همدم و آشنا شوم» (ص94)
ظاهر این جملات، تلخ و ترسناک است اما معنایی عمیق در پشت این کلمات نهفته و آن درنماندن در ذهن فردی و ذهن جمعی است که هر دو در نهایت زندان اند. ذهن فردی ما همین تفسیرها و قضاوت هایی است که لحظه به لحظه بر اجزاء واقعیت پیرامون خود می پاشیم و از دیدن آنچه در جریان است، سرمی پیچیم. ذهن جمعی نیز همین عرف ها و عادات و ضرورت های مقطعی و جغرافیایی است که با تکرار تبدیل به ارزش های ذاتی و ازلی و ابدی و فرهنگ و… می شوند و بندهایی قطور از بایدها و نبایدها بر پای تجربه ی فردیت آدمی می بندند و نمی گذارند انسان، خود به آزمون حیات بپردازد و ابعاد خویش را وسیع تر کرده و با افق های باز، خویشاوند شود.
آری؛ انسان در تنگنای تاریک ذهن جمعی زاده شده و بعدها دچار تنگنای ذهن فردی خویش می شود. آغاز خودزیستی، لحظه ی خودآگاهی از واماندگی در این پیله ی فردی و جمعی است. این کرم در پیله، شاید تحول نسبی بیابد اما تبدیل نمی شود و شکوفا نمی گردد بلکه محدود می ماند و رنج آفرین و درد زا. هم برای خود و هم برای دیگران. در نهایت نیز، در خود منهدم می شود.
برای رهایی از این تنگنا، باید خودکاوی کرد تا به خودآگاهی رسید. این خودآگاهی، راهی به رهایی خود زیستی است.
بدون نظر! اولین نفر باشید