آیا «جامعهشناسی طیف» میتواند فهم ما از قدرت، هویت و جامعه را دگرگون کند؟
به گزارش پایگاه خبری حاشیه کتاب علوم اجتماعی معاصر در مواجهه با جهان الگوریتمی، سیال و هیبریدی کنونی، با نوعی انسداد پارادایمی و ناکارآمدی مفهومسازیهای کلاسیک روبهرو است. مجموعه سهجلدی «درآمدی بر جامعهشناسی طیف» تألیف پروفسور مهرداد نوابخش و دکتر محمد نبهان، از انتشارات نشر علمی و دانشگاهی دانشگاه آزاد اسلامی، تلاشی شالودهشکنانه برای ارائه یک پارادایم بومی در افق جهانی است که میکوشد مفاهیم بنیادین جامعهشناسی را بر پایه فلسفه پیچیدگی و هستیشناسی شبکهای بازتعریف کند.
پایگاه خبری تحلیلی «حاشیه کتاب» به منظور تبیین دقیق نظری، ابعاد روششناختی و ظرفیتهای فراملی این اثر، مصاحبهای تخصصی با یکی از مؤلفان ترتیب داده است که مشروح آن را با هم مرور میکنیم.
گفتوگو را از بنیانهای معرفتشناختی آغاز کنیم. نظریه اجتماعی طیف چگونه توانسته است از «تله ثنویتهای غربی» و دوگانهانگاریهای دکارت و عصر روشنگری عبور کند؟
سنت نظری غربی، از دورکیم و وبر تا پساساختارگرایان، علیرغم تمامی دستاوردهای تحلیلی خود، همواره تحت تأثیر هستیشناسی دوتایی بوده است. دوگانههایی نظیر ساختار/کنش، واقعی/مجازی، سنت/مدرنیته، سوژه/ابژه و مرکز/پیرامون اگرچه زمانی برای نظمبخشی مفهومی کارآمد بودند، اما در مواجهه با واقعیتهای سیال، چندلایه و دادهمحور معاصر ناچار به تقلیلگرایی شدهاند. «نظریه طیف» با عبور از منطق صفر و یکی (0/1)، واقعیت اجتماعی را نه به عنوان دستهبندیهای ایستا و قطبی، بلکه به مثابه پیوستارهای دینامیک، غیرخطی و شدتمند بازتعریف میکند.
بر پایه این چرخش معرفتشناختی که از ترمودینامیک غیرتعادلی، فلسفه پیچیدگی و نظریه سامانههای سازگار پیچیده (CAS) الهام گرفته است، واقعیت اجتماعی مجموعهای از جریانهای متراکم انرژی، معنا و اطلاعات در نظر گرفته میشود. در این دستگاه نظری، مفاهیم سنتی مرزهای سخت خود را از دست میدهند و به گرههای سیال در امتداد یک پیوستار تبدیل میشوند. بدین ترتیب، نظریه طیف بدون افتادن در دام نسبیگرایی افراطی پسامدرن یا ذاتگرایی مدرن، دستگاهی مفهومساز برای فهم واقعیتهای «درحالشدن» ارائه میدهد.
دو مفهوم «شدت حضور» و «کنش طیفی» از ارکان مفاهیم پایه این اثر سهجلدی هستند. این مفاهیم چه ارزش افزودهای به تحلیلهای جامعهشناختی معاصر میافزایند؟
در زیستجهان پساپلتفرمی، عاملیت انسان دیگر صرفاً بر اساس موقعیت ساختاری، طبقاتی یا جغرافیایی تعیین نمیشود. مفهوم «شدت حضور» نشان میدهد که قدرت و نفوذ کنشگران تابعی از چگالی، فرکانس و کیفیت حضور و تعامل آنها در امتداد پیوستار فضاهای دیجیتال، فیزیکی و نمادین است. یک کنشگر ممکن است در بستر فیزیکی فاقد سرمایه ساختاری باشد، اما به واسطه متراکمسازی شدت حضور خود در شبکه، منشأ تحولات کلان شود.
«کنش طیفی» نیز فرارفتن از تقسیمبندیهای خرد و کلان است. کنش در نظریه طیف امری چندمقیاسی است که به طور همزمان در سطوح خرد (زیست روزمره و عواطف سوژه)، میانه (پلتفرمها و گروهها) و کلان (ساختارهای حکمرانی و جریانات جهانی) بازتولید میشود. کنش طیفی نشان میدهد که چگونه یک روایت فردی یا یک هشتگ ساده در بستر پیوستارهای شبکهای میتواند حلقههای بازخورد عاطفی ایجاد کرده و شالوده ساختارهای مسلط قدرت را دگرگون سازد.
دستگاه روششناختی نظریه طیف چگونه نزاعهای کهن میان رویکردهای کیفی/هرمنوتیک و روشهای کمی/محاسباتی را حلوفصل میکند؟
روششناسی نظریه طیف بر «همبسته چندمقیاسی» و تلفیق الگوریتمی متکی است. علوم اجتماعی معاصر سالها میان اتنوگرافی عمیقِ کیفی و پوزیتویسم کمی در نوسان بود. نظریه طیف با معرفی روششناسی ترکیبیِ دادهمحور، جامعهشناسی محاسباتی، تحلیل شبکههای اجتماعی (SNA) و دادهکاوی را با هرمنوتیک، اتنوگرافی دیجیتال و روایتنگاری (مانند روش گابریل روزنتال) پیوند میزند. در این دستگاه، دادههای بزرگ و سنجههای عددی ناظر بر «شدت و چگالی پیوندها» هستند، در حالی که تحلیلهای روایی و تفسیرهای هرمنوتیک، «بافت و معنای زیسته» این پیوندها را آشکار میسازند. این همافزایی متدولوژیک به پژوهشگر اجازه میدهد پدیدههای هیبریدیِ عصر جدید مانند امواج عاطفی دیجیتال، جنبشهای شبکهای و نابرابریهای الگوریتمی را همزمان در ابعاد ساختی، محاسباتی و معناشناختی مدلسازی و پایش کند.
در جلد دوم کتاب، مواجهه نقادانه و گستردهای با اندیشمندان غربی نظیر بوردیو و کاستلز صورت گرفته است. نظریه طیف دستگاه مفاهیم آنها را چگونه بازآفرینی میکند؟
مواجهه نظریه طیف با نظریهپردازان غربی نه از جنس طرد مطلق است و نه تقلید انفعالی، بلکه یک «خوانش طیفی و ارتقادهنده» است. در مواجهه با مانوئل کاستلز، اگرچه هستیشناسی شبکهای او پذیرفته میشود، اما تقابل سخت میان «فضای جریانها» و «فضای مکانها» به یک پیوستار هیبریدی تبدیل میگردد. نظریه طیف با ابزارهایی چون «تحلیل شبکه شدت» و «طیفنگاری عواطف»، ابعاد کیفی، هیجانی و لایهای شبکه را که در ساختارگرایی کاستلز مغفول مانده بود، شفاف میسازد.
در مواجهه با پیر بوردیو، مفاهیم «میدان»، «سرمایه» و «هابیتوس» دچار تحول میشوند. در حالی که بوردیو بر انباشت تدریجی و تاریخی سرمایه در میدانهای صلب تأکید داشت، نظریه طیف «سرمایه طیفی» و «هابیتوسهای پلتفرمی» را مطرح میکند. در اقتصاد دادهمحور امروز، اعتبار و سرمایه نمادین میتواند به طور آنی از طریق مرئیت الگوریتمی و شدت تعاملات پلتفرمی تولید شود و مرزهای کلاسیک میدان را جابهجا نماید.
خوانش نظریه طیف از مقوله قدرت، نظارت و زیستسیاست در مقایسه با آراء میشل فوکو و نیکلاس رز چه ابعاد جدیدی را فاش میسازد؟
میشل فوکو قدرت را از مرکزیت نهادها رها کرد و به میکرو-قدرتها و پاناپتیکون اختصاص داد، اما الگوی او همچنان متکی بر انضباط فضایی و آرشیوهای نوشتاری بود. نظریه طیف نشان میدهد که در عصر پلتفرمها، قدرت از حالت مکانی-انضباطی به «نظارت پان-الگوریتمیک» و کنترل شدتی تغییر یافته است. قدرت در زیستجهان جدید نه فقط از طریق محصورکنندگی، بلکه از طریق تحلیل شدت دادهها، الگوریتمهای پیشنهاد محتوا و ردیابی آنی رفتارهای کاربران اعمال میشود. همچنین در نقد «دولتمندی نئولیبرال» در اندیشه نیکلاس رز، نظریه طیف مفهوم «دولت طیفی» را صورتبندی میکند. دولت طیفی ترکیبی شبکهای از الگوریتمها، دادههای کلان، نهادهای رسمی و زیرساختهای فناوری است که سوبژکتیویته کنشگران را نه فقط از طریق خودتنظیمی روانشناختی، بلکه در امتداد پیوستاری از شدتهای مداخله (از ترغیب نرم تا دی-پلتفرمسازی و حذف دادهای) مدیریت میکند.
از منظر جامعهشناسی فرهنگی، نظریه طیف چه تبیینی از سوژهگی و «خودِ چندلایه» در جوامع در حال گذار ارائه میدهد؟
جامعهشناسی فرهنگی سنتی، سوژه را یا در قالب هویت یکپارچه و ثابت مدرن میدید یا در قالب سوژه پارهپاره و مرکززدوده پسامدرن. نظریه طیف با نقد این دو نگاه، مفهوم «خودِ چندلایه» را مطرح میکند. سوژه طیفی گرهای سیال در شبکهای از تعلقات متداخل دینی، ملی، قومی، نسلی و دیجیتال است که در بسترهای مختلف، شدتهای متفاوتی از این تعلقات را بازنمایی میکند. این مفهوم بهویژه برای تحلیل جوامع خاورمیانه و ایران راهگشاست. سوژه ایرانی در زیست روزمره خود دچار آنومی یا تقابل سخت میان سنت و مدرنیته نیست، بلکه توانایی آن را دارد که در یک پیوستار دیجیتال-واقعی، همزمان درجههای متفاوتی از پایبندی به سنت و زیست مدرن الگوریتمی را بدون فروپاشی هویتی تجسم بخشد و هابیتوسهای ترکیبی بسازد.
این اثر به عنوان یک «نظریه اجتماعی بومی» صورتبندی شده است. چگونه نظریهای برخاسته از ایران میتواند قابلیت تبدیل شدن به یک پارادایم جهانی را پیدا کند؟
بومی بودن در جامعهشناسی طیف به معنای بومیگرایی انزواطلبانه، سنتگرایی ایستا یا غربزدایی ایدئولوژیک نیست. این نظریه بر تجربه تاریخی-فرهنگی ایران و منطقه استوار است، اما دستگاه مفهومی و روششناختی آن بر پایه منطق پیچیدگی و توپولوژی شبکهای بنا شده که زبانی کاملاً سنجشپذیر، بومی و در عین حال ترجمهپذیر در سطح بینالمللی خلق کرده است. تاریخ علوم اجتماعی نشان داده که نظریههای کلان (مانند نظریه وابستگی در آمریکای لاتین) زمانی جهانی شدند که توانستند مسائل منطقهای خود را در قالب یک زبانی مفهومیِ تعمیمپذیر صورتبندی کنند. نظریه طیف با ارائه منطق پیوستار و شدتمندی، ابزاری تحلیلی در اختیار جامعهشناسان جهان قرار میدهد که چه در بررسی کار پلتفرمی در لندن، چه جنبشهای شبکهای در خاورمیانه و چه نابرابریهای دادهای در آمریکای لاتین، از کارآمدی جهانی برخوردار است.
مواجهه نظریه طیف با متفکران جهان عرب و مفاهیمی نظیر «اسلام اجتماعی» و سکولاریزاسیون در جلد سوم چگونه تدوین شده است؟
جلد سوم کتاب وارد گفتوگویی نقادانه با اندیشمندان برجسته جهان عرب مانند جرج طرابیشی، محمد العابد الجابری، هشام الشرابی، علی الوردی و طارق رمضان میشود. نظریه طیف نشان میدهد که نقد عقل عربی یا ساختارهای سنتی خاورمیانه زمانی به فرجام میرسد که از دام ثنویتهای تاریخی رها شود. برای نمونه، با تکیه بر آراء طارق رمضان و آکسل هونت، نهادهای اسلامی به جای دوگانه سنت/توسعه، در طول یک پیوستار از نهادهای محافظهکار تا نهادهای اصلاحطلب دیجیتالمحور طبقه بندی میشوند. در حوزه سکولاریزاسیون نیز، نظریه طیف فرایندهای سکولار شدن را نه یک خط مستقیم یا حذف کامل دین از عرصه عمومی (مطابق الگوی غربی)، بلکه فرایندی طیفی میداند. «اسلام اجتماعی» در این چارچوب، یک سامانه شبکهای از معنا و قدرت است که در عصر مدرن حذف نمیشود، بلکه در فرمهای جدید پلتفرمی، معنویتهای سیال و تکنو-گفتمانها با شدتهای متفاوت بازتولید میگردد.
پدیده مقاومت و جنبشهای اجتماعی جدید در الگوی ۵ سطحی نظریه طیف چگونه مدلسازی و تحلیل میشوند؟
در نظریه طیف، مقاومت از دوگانه سادهانگارانه سلطه/مقاومت فراتر رفته و در قالب یک پیوستار ۵ سطحی شامل «بدن، نهاد، نماد، فضا و تکنوگفتمان» تحلیل میشود. این پنج سطح نشان میدهند که کنش ضد هژمونیک در عصر جدید، مجموعهای توزیعشده و همافزا از حضور فیزیکی بدنها در خیابان، اشغال فضاهای نمادین، تولید میمها و هشتگها در بستر تکنوگفتمانها، و دستکاری الگوریتمی است. جنبشهای معاصر شبکه ای در ایران و جهان(مانند #MeToo یا #BlackLivesMatter) نه سامانههای ایدئولوژیک سخت، بلکه سامانههای پیچیده عاطفی-گفتمانی هستند. نظریه طیف با سنجههایی چون «چگالی عاطفی» و «شدت ترندپذیری»، نشان میدهد که چگونه یک تراکم نمادین در فضای دیجیتال میتواند به سرعت به یک قدرت سخت اعتراضی در فضای فیزیکی تبدیل شده و دوباره در قالب کدهای دادهای بازتولید شود.
در پایان، افقهای کاربردی جامعهشناسی طیف در سیاستگذاری اجتماعی، حکمرانی الگوریتمی و آیندهپژوهی چیست؟
بزرگترین آسیب سیاستگذاری اجتماعی سنتی، اتخاذ تصمیمات دوتایی و دستوری (مانند فیلتر/آزادی، ممنوعیت/پذیرش) است. نظریه طیف به سیاستگذاران و برنامهریزان شهری و فرهنگی ابزاری میدهد تا به جای تصمیمات یکسویه، بر منطق حکمرانی تطبیقی، پایش شدتمند دادهها و بلوغ شبکهای متکی شوند. در عرصه آیندهپژوهی و شهرسازی هوشمند نیز، نظریه طیف انسان، فناوری و فضا را در قالب یک زیستبوم پیوسته مدلسازی میکند. این پارادایم نوظهور قادر است بحرانهای پیچیده آینده از شکافهای دادهای و نابرابریهای هوش مصنوعی تا بحرانهای اقلیمی و هویتی را پیشبینی کرده و با سنجش شدتهای مداخله، الگوهایی انعطافپذیر، انسانمحور و تابآور برای حکمرانی عصر پساپلتفرمی طراحی نماید.
و حرف آخر؟
پدیده عدم حمایت کتابفروشیها و نهادهای فرهنگی خوزستان از مولفان، محققان و آثار بومی را میتوان در چند سطح تحلیلی تبیین کرد:
این گلایه جدی، ناشی از یک گسست ساختاری در اقتصاد سیاسی فرهنگ و سیطره «منطق تقلیلگرایانه مرکز-پیرامون» بر شبکه توزیع دانش است. در ساختار فعلی، کتابفروشیهای بومی خوزستان تحت فشار منطق تجاری سودمحور، از ایفاگری نقش تاریخی خود به عنوان «نهادهای توسعه فرهنگی بومی» عدول کرده و صرفاً به خردهفروشان کالاهای متمرکز مرکز تبدیل شدهاند. این وضعیت موجب شده که «شدت مرئیت» نویسندگان بومی در فضاهای فیزیکی استان به حداقل برسد. از منظر جامعهشناسی فرهنگی، امتناع از تخصیص ویترین و طفره رفتن از برگزاری نشستهای نقد تخصصی، نوعی «پدیدارشناسی طرد نمادین» و امتناع از بازشناسی نخبگان است که پژوهشگر بومی را در یک خلاء حمایتی و انزوای معرفتی رها میسازد.
اتفاقا از منظر «نظریه اجتماعی طیف» این بحران نه یک شکست ایستا، بلکه حاصل «افت شدت پیوندها در پیوستار توزیع دانش» قابل تفسیر است. در این دستگاه نظری، وقتی کتابفروشیها و نهادهای متولی استانی از عملکرد شبکهای خود سر باز میزنند، «سرمایه طیفی» نویسنده بومی توان انباشت و جریانسازی پیدا نمیکند. عدم برگزاری نشستهای تخصصی نقد، حلقه بازخورد میان نویسنده، دانشگاه و فضای عمومی خوزستان را میگسلد؛ در نتیجه، انگیزه برای انجام پژوهشهای عمیق، تکوینی و میدانی درباره مسائل حیاتی استان (نظیر بحرانهای زیستبوم، جامعهشناسی صنعتی، هجرت نخبگان و پویاییهای هویتی خوزستان) بهشدت تضعیف شده و منجر به فرسایش سرمایه انسانی و مهاجرت معرفتی محققان منطقه میشود.
برای شکستن این انحصار و پاسخ علمی به این جفای ساختاری، در صورتبندی یک «زیست هیبریدی و توزیعشده» میتوان از وجه قدرت مجازی بهرهمند شد. که اتفاقا فضاهای فاخری چون پایگاه خبری حاشیه کتاب میتواند بخشی از این کاستیها و ویترینهای خالی را در فضای فرهنگی جامعه محلی پر کند؛ صمیمانه از زحمات شما سپاسگذارم.
بدون نظر! اولین نفر باشید