زنجیر طلا
عادت داشت همیشه بعد از پیاده کردن مسافر، پشت سرش را نگاه کند. زن اما (تا زده بود روی ترمز) دست کرده بود توی کیفش و نشمرده، حجمی از پول، چند برابر پول کرایهاش را، پاشیده بود روی صندلی و داشبورد جلو، پیاده شده بود و دوان دوان زده بود لای جمعیت متراکم دم بیمارستان. تا بیاید و پولها را جمع و جور کند و بشمارد و مقداری در دلش غنچ برود که مسافر چند برابر کرایه را پرداخت کرده، چند کیلومتری از بیمارستان دور شده بود و آن وقت تازه یادش آمد که باید عقب را نگاه کند.
یک زنجیر (به چه کلفتی!) که میشد با آن یک سگ را بست و مطمئن باشی زورش نمیرسد زنجیر را پاره کند. با یک پلاک به قلمبگی گردو که از آن آویزان بود. زده بود کنار و دستش را کشیده بود سمت صندلی عقب و از لای پاره پورههای صندلی کشیده بودش بیرون. ماشینش هزار درز و سوراخ داشت و زن شانس آورده بود موقعی که طلا از گردنش افتاده، نرفته لای یکی از همان حفره و پوسیدگیهایی که توی جا به جای ماشینش دهان باز کرده بودند.
زن را که سوار کرده بود حدس زده بود که دل آشوبهای دارد. وسط مسیر که موبایلش زنگ خورد. از توی آینه دید که صورت زن کج و معوج شد. دستش که داشت گوشی را بالا میآورد تا روی گوشش بگذارد میلرزید. فقط گفت «اَلو» و بعدش مثل بچهای که اسباب بازیاش را گرفته باشی یک ریزگریه میکرد و میزد توی سر و صورت خودش. احتمالا همان موقع ازش باز شده و افتاده.
حالا به طرف بیمارستان تغییر مسیر داده بود و داشت فکر میکرد آیا شرعاً درست است وقتی زن را پیدا کرد از او انعام بخواهد؟ خصوصا با این کرایهی پت و پهنی که موقع پیاده شدن داده بود. اما اگر شیرینی میداد احتمالا شیرینی تپلی بود. میتوانست پنج پرس کوبیده بگیرد و نیمچه جشنی در خانه برپا کند. در مسیر به سمت بیمارستان چشمش خورد به مغازه تعمیر لوازم خانگی. فکر کرد شاید بهتر میبود کوبیده نمیخرید و با پولش میرفت دو تا سنگ شعله برای اجاق گاز خانه شان میخرید. خجالت میکشید وقتی میدید زنش مرضیه، دارد با خون دل روی شعلههای کج و کوله و بد رنگ اجاق گازشان غذا درست میکند. شعلهها مدتها بود خراب شده بودند و قابلمهها را سیاه میکردند. دستش مجدد به سمت قلمبه طلا رفت. مثل سرب در دستش سنگینی میکرد. سعی کرد قیمتش را حدس بزند. احتمالا پولش به اندازهی یک پراید نو بود. یا به اندازهی جهیزیهای که اگر برای سارا خواستگار آمد، باید برایش میخرید. یا به اندازهی پول رهن کامل خانهای که دو برابر بزرگتر از خانهای که الان ساکنش هستند.
شاید اگر جور دیگری مسئله را به خانم مسافر میگفت، انعام بیشتری نصیبش میشد. مثلا جای آنکه برود و یک کاره، طلا را بگذارد کف دست خانم مسافر، اول میرفت و جلوی خانم مسافر میایستاد و میگفت:
خانم گردنبندی گم کردین؟
بعد که توی چشمای خانم مسافر برق میافتاد، ادامه میداد:
چقدر حاضرید مژدگونی بدین برای گردنبندی که گم کردید؟
گردنبند را در دستش فشار داد.
واقعا چقدری میخواست بپردازد برای این گنج کوچک؟ آیا با انعامش میتوانست برای سارا جهیزیه بخرد؟ یا وسایل خانه را نو کند؟
رویای پراید نو خیلی برایش خوشمزه بود. این پیکان لکنتهی سوراخ سوراخ سر هم شده،یک چهارم درآمدش را هر ماه میخورد. اگر فقط یک پراید نو داشت، پرایدی که فقط باید بنزین میزدش و دو ماهی یک بار روغنش را عوض میکرد. صبح به صبح با یک لنگ برقش میانداخت و اینطور نباشد که نصف مسافرهای خانم از ترس اینکه دزد باشد سوار ماشینش نشوند.
در مشتش فشارش داد. این طلا روی گردن مرضیه چقدر میآمد؟ مرضیه خیلی وقت بود طلا نداشت و بنده خدا دم نمی زد. همین ساکت بودنش او را بدجور شرمندهاش میکرد. به زن مسافر فکر کرد. به اینکه طلای به این گندگی را آویزانش کرده بود و عین خیالش نبود. به اینکه مشتش را پر از اسکناس کرده بود و پاشیده بود سمتش و عین خیالش نبود که چقدر دارد از کف میدهد. با خودش گفت:
اصلا درست هم نیست توی این احوال روحیاش که احتمالا عزیزی از دست داده برود و پاپیچش بشود که خانم چیزی از شما افتاده که ماشالله انقدر پولدارین که عین خیالتان هم نیست.
بهتر بود بعدا برود سراغش. میرفت شمارهاش را میداد حراست مجموعه. برای وقتی که زن مسافر داغ دیده به خودش آمده و افتاده بود پی طلایش. خودش امشب میرفت و طلا را میانداخت گردن مرضیه. بهش میگفت البته که مال مسافر است. اما مرضیه حتما ذوق میکرد. میخواست ذوق توی چشمانش را ببیند. شاید هم همین امشب آتش تختخوابشان گرم میشد. گرمایی که چند وقتی بود هم جفتشان دل و دماغ رسیدگی بهش را نداشتند. از تفکر این ماجرا لبخند شیطنت آمیزی زد.
فکر کرد اگر امشب تا فردا صبح حراست زنگ نزد، میبرد میگذاردش پیش یکی از این موسسهها که وام میدهند. طلا را گرو میگذارد و وام میگیرد. خانم هم اگر بعد از چند ماه آمد پی طلایش. آدرس موسسه را میدهد و میگوید برو از آنجا تحویلش بگیر. وام هم بد نبود. زندگیاش از این رو به آن رو نمی شد. اما میتوانست حداقل یکی از دهنهای همیشه باز این زندگی هزار یتیمش را ببندد. فقط دیگر باید دو شیفت کار میکرد که بتواند پول وام را بدهد. البته خرج ماشینش هم زیادتر میشد. نه اینجور نمی شد. فکر کرد باید با وام ماشینش را تبدیل به احسن کند. یک پراید چند سال کار کرده بد نبود. اما از اینکه باید مثل خر کار کند تا وام ماشینی را بدهد که بتواند باهاش مثل خر کار کند، زورش میگرفت. انگار که یک دور باطل بود. تازه جهیزیه سارا و پول رهن جدید و نونوار کردن آشپزخانه برای مرضیه هم میماند. چرا اصلا جای اینکه از موسسههای بی مروت وام بگیرد از همین خانم وام نگیرد؟ همین فردا میبرد و طلا را میفروخت و زندگیاش را سامانی میداد.یک ماشین یکی دو مدل بالاتر. یخچال فریزری برای سارا. و یک فر گاز نو برای خانه خودشان. بعد کار میکرد و خرد خرد پول خانم مسافر را میداد. قطعا دزدی نبود. خانم مسافر از خدایش هم باشد. کس دیگری جای او بود زنجیر را بالا کشیده بود و یک آب هم رویش.
سرعتش را کم کرد. بیمارستان از دور قابل دیدن بود. تصمیمش را گرفت. دستش به سمت دستهی چراغ راهنما حرکت کرد و صدای تیک تیک راهنمای سمت چپ روشن شد. با طلایی که توی دستش مشت کرده بود دنده را سنگین کرد و پیچید در جهت مخالف و از بیمارستان دور و دورتر شد. این کار هم برای زن بهتر بود هم خودش هم خانواده اش. طلای توی دستش داشت عرق میکرد. گوشیاش زنگ خورد. شمارهی ناشناسی بود. قلبش به ضربان افتاد و دلش هری ریخت. چقدر احتمال داشت به خاطر طلا زنگ زده باشند؟ اگر از توی دوربینها پلاکش را خوانده باشند و شمارهاش را گیر آورده باشند، میشد. آمادگی اینکه الان طلا را بدهد نداشت. اصلا دلش نمی خواست این عزیز براق قلمبهاش را از کف دستش بسراند بیرون. به خودش قول ماشین بهتر داده بود. به سارا قول جهیزیه. و مرضیه باید سنگینی این طلا را روی گردنش حس میکرد. باید امشب در آغوش میکشیدند همدیگر را.
تصمیمش را گرفت. اگر تماس ازحراست بیمارستان بود، همه چیز را انکار میکرد. هیچ مدرکی که ثابت کند طلا در ماشینش افتاده نداشتند. چشمانش خیره شده بود به موبایل و ذهنش با سرعت زیاد داشت کار میکرد. انگشتش رفت سمت دکمه پاسخ. اما قبل از اینکه دکمه را فشار بدهد زمین و زمان به هم ریخت. دردی که نمی دانست منشااش از کجاست در تمام بدنش پخش شد.یک لحظه نفهمید کجاست. بعد که همه چیز از تکاپو ایستاد و مشاعرش کم کم برگشت، چشمانش را باز کرد. برعکس شده توی ماشینش بود. تمام شیشههای ماشینش شکسته بود. و در ماشین سمت شاگرد به داخل له شده بود. در دستش یک خالی بودن ترسناک حس کرد. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. ندیدش. سعی کرد صاف شود و بگردد دنبالش. اما توانایی حرکت دادن دستها و پاهایش را نداشت. خواست داد بزند. انگار حرف زدن از یادش رفته بود. درها باز شدند و حجمی از آدمها به داخل ریختند. خواست داد بزند کسی داخل ماشین نیاید. اما نتوانست. وقتی داشتند بیرونش میآوردند یک شیء قلنبهی طلایی لحظهای در دست یکی از رهگذران برقی زد و در دل جمعیت ناپدید شد.
نگارنده: پیمان شیرزاد
بدون نظر! اولین نفر باشید